روستای قره کلک
برای معرفی بیشتر روستای زیبای قره کلک
درباره وب سایت


این وب سایت برای معرفی بیشتر روستای قره کلک در فضای مجازی ایجاد شده و تلاش دارد تا با بهره گیری از این فضا پتانسیل ها و ظرفیت های این روستا را برای خوانندگان معرفی کرده و ابزاری باشد برای منعکس کردن مشکلات قره کلک و روستاهای اطراف. شما میتوانید نظرات و پیشتهادات خود را برای ما بفرستید از طریق ایمیل یا شماره تلفن 09360431509

مدیر وب سایت : پرویز فضلی
مطالب اخیر
Make your flash banner free online
نویسندگان
یکشنبه 18 شهریور 1397 :: نویسنده : پرویز فضلی
18آبان 7۳ جلوی مدرسه حکیم  و شهید رحیمی روستای عمرانکندی لندرور جهاد کشاورزی اتش بیگ رسید وایستاد زنگ استراحت تازه زده شده بود
نویسنده ی این داستان آقای فتاح صدیقی از اهالی پرشور منطقه ی سهندآباد هشترود است.


جلوی مدرسه درحال بازی بودیم و من یازده سال داشتم وسال اول راهنمایی مدیر مدرسه اقای رسولی از اذرشهر بود
اومد بیرون از مدرسه و به مهمانان تازه وارد خوش وبش کرد البته اینم بگم مقطع راهنمایی دوسال بود برگزار میگردید اول راهنمایی و دوم راهنمایی داشتیم وفعلا سال سوم نداشتیم مهندسین جهاد کشاورزی بودن اقای شهرام حقیقت پرست وهمکارشون متاسفانه اسمشون یادم رفت بعداز زدن زنگ استراحت رفتیم کلاس یهو دیدیم بچه های دوم راهنمایی هم اومدن کلاس ما ساعت یازده یعنی زنگ سوم بود واقای رسولی همراه با مهمانان وارد کلاس شدند و مهندسین رو به ما معرفی کردن و تاکید کردن تا عید هر هفته چهارشنبه ها کلاس ترویجی اموزش کشاورزی دارید بعد رفتن مدیر مدرسه اقای مهندس جنت دوست موضوع بحث را توضیح دادن و مفاهیم اولیه کاشت داشت وبرداشت را برای ما توضیح دادن و قرار شده هفته بعد به ما دفتر وخودکار بیاورند و نت برداری رو در همان دفتر انجام بدیم جلسه اول تمام شدو دیدار به هفته بعد موکول شد
از جمعه همون هفته برف سنگین پاییزی شروع شد وحشتناک به مدت دوروز من هم از اول به خاطر علاقه ای که به کشاورزی داشتم منتطر رسیدن روز چهارشنبه بودم خلاصه راه توسط بلدوزر باز شده بود صبح مدیر مدرسه اقای رسولی گفتن احتمال بخاطر برف مهندسا امروز نیان ولی ساعت ده ونیم دیدیم از گدیگ لندرور خدمات داره میاد اینم بگم اونزمان سه تا ماشین بیشتر نمیومد روستا اولی مینی بوس روستا بود که راننده اش مرحوم ودود حسامی بود خدا روحشان را قرین رحمت کند ویک تویوتا بود که مال پاسگاه اتش بیک بود اینقدر اومده بود همه میشناختیم و سومی همین لندرور بود خلاصه همین مهندسا رسیدن برف وکولاک شدید شروع شد ما که منتظر شروع کلاس کشاورزی بودیم تا ساعت ۱۲ صبر کردیم نه معلمون اقای حاجی زاده اومد نه مهندسان جهاد ساعت دوازده اقای رسولی اومد کلاس وگفت برید ناهار بخورید ساعت دو بیایید
خلاصه رفتیم خونه ومادرم که شوربا بار گذاشته بود خوردیم و ساعت دو اومدیم مدرسه البته اونموقع کیف درست حسابی نداشتیم ومادرم از پارچه برایمان کیف دوخته بود و نمیدونم چه اصراری داشتیم همیشه همه کتاب دفترها رو میبردیم و میاوردیم خلاصه با کیف سنگین توی برف باتا باتا رفتیم مدرسه تو کوچه یادم نیست
یکی از ریش سفیدهای روستا که در حال پارو کردن برفها بود با صدای بلند داشت به اسمان نگاه میکرد گفت بی هوادان قان ایسی گلیر یعنی از وضعیت بارش برف بوی خون میاد البته من متوجه جملش نشدم فقط شنیدم رفتم مدرسه کلاس شروع شد اول هر دو مهندس بزرگوار بعد از سلام احوالپرسی حضور غیاب کردن بعد به هر نفر یه دفتر با جلد صورتی که روش نوشته ترویج واموزش کشاورزی و یک خودکار دادند وتاکید کردند که هرچی خواستین بنویسین تواین دفتر بنویسین جلسه اول  کلاس کاشت بود هوا هم داشت به شدت میبارید
برقها رفت اقای مهندس جنت دوست مدرس بود و همکارش مهندس پاشتیی دایما از لحظات عکس میگرفت ساعت شدچهار و جلسه با پذیرایی اونزمان کیک تی تاب و ویفر بود تمام شد یادمه مهندسان هم با ما اومدن بیرون که زود بروند تا گیر نیوفتند و مدیر ومعلمان مدرسه هم نمیگذاشتند بروند
از معلمان اصرار و از مهندسان انکار هر جی گفتن خطرناک هست قبول نکردند وراهی شدن غافل از سرنوشتی که این برف با انها چه  خواهد کرد ادامه رو از زبان دوسه نفر که در ادامه خواهم گفت از گدیگ عمرانکندی میروند به سه راه که میرسند به طرف سه راه کلب کندی میروند تا سربالاایی یلدرق سفلی طی مسافت میکنند و دیگه نمتونند ادامه بدن یعنی ماشین دیگه گیر میکنه ساعت پنج میشه یادمه مهندس عبدالله جنت دوست کت شلوار پوشیده بود ولی همکارش اقای پاشایی لباس گرم پوشیده بود  در اتش بیگ هم رییس اونزمان خدمات اقای افرینش بودند گویا نگران میشه و با تویوتا خدمات به همراه راننده اقای حافظ جراحی راهی میشوند به طرف عمرانکندی اینجا بخش رو اقای جراحی برایم تعریف کردن بعدا تا سه راهی ایدلوی خان میان ولی دیگه نمتونن ادامه بدن برمیگردن ازون طرف هم مهندسان به هوای اینکه رییسشان بدنبال اینها میاد وگیر میکنه تصمیم میگیرند راه پانزده کیلومتری را برگردند ظاهرا دوسه تا پتو داشته اند به دور خودشون میپیچند و راهی میشوند و برف کولاک شدید هم ادامه داره تا سه راهی پاشابیگ میرسند اونجا یه منطقه هست که سه روستای نخوداباد عمرانکندی وپاشابیگ هم کوشن هستند احتمالا دیگه چون به سیاهی شب برمیخورند وبرقها هم چون قطع بودن روشنایی هیچکدام از روستا رو ندیده بودن و خلاصه راه را گم میکنند ومیشود انچه نباید میشد
تا اینجا بماند ده روز بعد تاز راهها باز شده بود مدیر نیامده بود اقای حاجی زاده بود در کلاس که تویوتای جهاد از راه رسید اقای معلم رو صدازدن ماهم   از پشت پنجره دید میزدیم که ناگهان بعداز کمی صحبت دیدم معلممان زد برسرش ونشست روی تل برفها حدس زدم اتفاق ناگواری افتاده و سراسیمه زدیم بیرون رفتیم پیش معلم ودورش کردم داشت گریه میکرد و با خودش هی میگفت دیدیم گتمیون دیدیم گتمیون یعنی گفتم نرید  پرسیدم از راننده اقا چی شده جواب دادن هر دو مهندس ده روزه ناپدید شده اند از اهالی گفتن نگران نباشید احتمالا رفتن روستاهای دیگه خلاصه بعداز چند روزهم پیداشون نشد و ظاهرا قرار براین شده بوده دور ماشین که گیر کرده بود هرروز میومدن با ماشینها اهالی روستاها رو جمع میکردن برای پیدا کردن مهندسان  پدر مرحومم هم هروز میرفت وشب با ناراحتی میومد توضیح میداد که چیزی پیدا نکردن وهس تکرار میکراد اخی ایکی متیر اوش متیر قارین التیندا نجور تاپلیلار یعنی از زیر دوسه متر برف چطور میشه پیداشون کرد یادم میاید از تمامی روستاهای مراغه وهشترود هروز فوج فوج جمعیت با چوبدستی که نوک شو تیز کرده بودن میومدنو شعاع پنج شش کیلومتری ماشین روجستجو میکردن ولی دریغ از نشانه ای خلاصه بعدازون برف تا اول دی برف نیومد و ارتفاع برفها کم شده بود در روستای ما مجلس چهلم مرحوم اوروجعلی جعفری بود و مراسم هم در خونه اقای بهروز صالحی بود وهمه افرادی که برای یافتن مهندسان اومده بودن ناهار امده بودن و از روستای نخوداباد دو نفر از اهالی که برای مجلس ترحیم دعوت بودن با تراکتور از جاده که داشتن میومدند در همون سه راهی پاشابیگ یه تپه ای هست به قوبا تپه معروف هست متوجه کاغذ پاره های میشوند از تراکتور پیاده میشوند و کاغذها رو دنبال میکنند حدود یک کیلومتر دنبال میکنند و میرسند به دره آغدره که در اراضی روستای عمرانکندی هست واز دره پایین میرند میرسند کف دره و جلوی لانه گرگها هر دو جسد روسالم بدون اینکه گیر حیوانات درنده بیوفتند پیدا میکنند و در حال ناهار خوردن بودیم که در حیاط سروصدا بلندشد تاپدیخ تاپدیخ همه سراسیمه ریختند بیرون  هاردا هاردا اغدره اغدره همه شاخ دراوردن که سی روزهست همه اراضی طرف یلدرقها شیبده مندربلاغی حتی جیرانها رو گشته بودن وفکرشون به این طرف نبود و خلاصه خدا رو شکر کردیم که حداقل اجسادشون سالم بدست خانوادشون رسید  این ماجرا ماند بعد از ده سال که من کشاورزی خونده بودم امریه شدم که در خدمات اتش بیگ دوره سربازی رو تمام کنم  پانزده شهریور ۸۳ روز اول که رسیدم خدمات چشمم به یادبود مهندسین گرامی افتاد و دل سیر گریه کردم و بعد از چند ماه هم عکسهای کلاس رو که مهندس گرفته بود در ارشیو خدمات دیدم و تعجب کردم که چطور در طی چهل روز اون دوربین زیر دومتر برف سالم مونده بود عکسها سالم چاپ شده بود



روحشون شاد ویادشون گرامی




نوع مطلب : مطالب روستا های اطراف، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار سایت
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین