روستای قره کلک
برای معرفی بیشتر روستای زیبای قره کلک
درباره وب سایت


این وب سایت برای معرفی بیشتر روستای قره کلک در فضای مجازی ایجاد شده و تلاش دارد تا با بهره گیری از این فضا پتانسیل ها و ظرفیت های این روستا را برای خوانندگان معرفی کرده و ابزاری باشد برای منعکس کردن مشکلات قره کلک و روستاهای اطراف. شما میتوانید نظرات و پیشتهادات خود را برای ما بفرستید از طریق ایمیل یا شماره تلفن 09360431509

مدیر وب سایت : پرویز فضلی
مطالب اخیر
Make your flash banner free online
نویسندگان
سه شنبه 10 مهر 1397 :: نویسنده : پرویز فضلی
خاطره (یاد ایام بخیر )  پرداختی هست به دلخوشی ودل مشغولی  روستائیان هشترودی در دهه های چهل و پنجاه شمسی

وقتی فصل پائیز پیراهن خود را به تن میکرد عده ای از جوانان روستائی که تازه از برداشت محصولات خود فارغ شده اند وهنوز خستگی کارهای طاقت فرسای کشاورزی ودامداری در روستا  از تنش بیرون نیامده  بفکر سفربه دیار غربت هستند
جایی دور از زادگاه که بهش میگن ( غربت ) چرا که میداند اگر بخواد فصل پائیز وزمستان را در روستا بمانند یعنی تلف کردن عمراست و نشستن در کنج خانه و شنیدن شمادت خیر خواهانه پدر مادر از طرفی فکر ازدواج هم دغدغه مهمش میباشد و برای این امر خیر وفراهم کردن هزینه های  ازدواج باید دل به دریا بزند چرا که دختر مورد علاقه اش در روستا در انتظارش نشسته چاره ای نیست باید راهی غربت شود برای این سفر دنبال همراه می گردد
رفقای همسفرش را پیدا وپس از بستن بار وبندیل خودآماده حرکت میشدند باید  پیاده یا با اسب والاغ  پس از گذشتن از چند آبادی خود را با مکافات به اولین ایستگاه ماشین یا قطار می رساندند و بعد از آن اگر وسیله نقلیه مهیا بود سوار و پس از یک روز وشاید بیشتر آنهم اگر توی راه به ماشین آقا شوفر مشکل فنی  پیش نمی آمد خود را به تهران می رساندند
در تهران هم   اگر از قبل همشهریان وآشنایانی سراغ داشتند پیش آنها رفته ومشغول کار می شدندگاها بنا به ضرورت  کسی از جمع  قصد برگشت داشت توسط آن شخص نامه ای به خانواده  ارسال میکردند و سلامتی  خود را به گوش خانواده میرساندند که  سلامتی از طرف ما حاصل است و هیچگونه نگرانی نیست نگرانی فقط از دوری شماست  تعدادی در بلدیه عده ای در کوره پز خانه ها وجمعی در سازمان آب  و ...هر کسی به مقتضای سن وسواد و جثه و توانایش و در خور استعدادش کار پیدا میکرد و تا زمانی که در روستا به وجود ایشان نیاز نبود در شهر کار میکرد البته اگر از قشر رعیت بود باید اول بهار برای کمک حال خانواده اش جهت کاشت وداشت وبرداشت زمین هاشون به روستا برمی گشت واگر از قشر (قره ) بود یعنی از کسانی بود که در روستا ملک وزمین نداشت ونیازی به برگشت نمی دید و با خود میگفت آسوده منم زمین ندارم از زحمت  کاشت وداشت خبر ندارم و تا زمانی که دلش میخواست در شهر کار میکرد وپول هاشو پس انداز میکرد تا موقعی که دلش حال هوای  ولایت میکرد
مثلا در نزدیکی ایام محرم می گفت هر طور شده من باید محرم را در روستا باشم  بار وبندیلش را می بست ویک جعبه نو  سفیدرنگ یا قرمز گلدار از بازار می خرید و پراز سوغاتی میکردو باز پس از طی مسافت طولانی و پر مشقت خود را به ولایت میرساندند و از این طرف سوگلی اش هم میدانست که پسره خاطرخاهش  همراه سایر تهرانچی ها باز خواهد گشت همان دختری که قبلا به اصرار مادرش جهت شستن رخت ولباس ویا آوردن آب به سر چشمه  نمی رفت این روزا پیش فعال شده هر روز به بهانه اینکه  دخترای  همسایه می روند  چشمه آب بیارن من میرم  راهی چشمه میشد تا بلکه  آخرین اخبار واطلاعات زمان ورود و آمدن مسافران (تهرانچی ها ) را از زبان مطلعین  بدست بیاره خلاصه روز موعود میرسید پسر هم به امید اینکه نگارش در سر راهش به استقبالش خواهد ایستاد سوغاتی وکادو مخصوص دختره را  که معمولا  صابونی عطر داری با مارک عروس ویا شیشه عطری و  از این قبیل سوغاتی ها .. که هم شیک باشه هم سبک وهم کوچک باشه که دیگران موقع اهدا نبینند
در نزدیکی روستا جعبه را (همان ساک وکیف مسافرتی  ) باز میکرد و کادو معشوقش را سوا میکرد و در حیبب بغل جا سازی میکرد تا به محض رویت دختره در سر راه با رعایت تمام جوانب امنیتی که نکنه فک و فامیل ببینند ویا خدای نکرده برادر قل چماق دختره ناغافل ببیند چنان بیل را بر  سرش فرود آورد که بیچاره ناکام از دنیا برود  القصه تهرانچی جوان نزدیک روستا به سر وضع سر سامان داده وموهای خودرا شانه کرده وقدم به قدم به میعادگاه نزدیک میشود و به محض رویت سوگلی را نشانه میرود واز بیست متری صابون را  چنان بطرف معشوقش حواله میکند
که اگر نبود ذکاوت  وزرنگی دختر شاید چند زن و بچه سرچشمه با سر وروی خونین روانه منزل میشدند و بالاخره سوگلی  کادو را  در هوا میگیرد  و رضایت هر دو عاشق ومعشوق تا حدودی بدست میاد و پس از چند روز آرامش نسبی پسره به نحوی از طریق خواهرهاش یا عمه وخاله اش  به پدر مادرش حالی میکند که الا وبلا من  دختر فلان قونشی (همسایه ) را میخام و پس از کش وقوس معمول خانوادگی  رفت وآمد های  مقدماتی مادر و خاله پسر به خانه دختر شروع میشه .. نوبت به بزرگان میرسد تا رسما ریش سفیدان قدم پیش گذارندوصحبت های شیرین خواستگاری رسما آغاز شودتا این دو دلباخته را نامزد ( آداخلی ) هم کنندوان شاالله پرتاب صابون جایش را به پرتاب سیب بدهد وآن روز به بعد کار پدر مادر بیچاره شروع میشود پدر به عاشق فلانی سفارش میفرستدکه در تاریخ فلاندر خدمتتان خواهیم بود

رفتن  به نزدیکترین بازار شهر (هشترود یا مراغه) و خرید جامه و زیور آلات به عروس و خلعت به بستگان عروس و بالعکس شروع میشدو موعد جشن عروسی  فرا میرسید و تویلار مبارک مبارکبادا شروع میشدناگفته نماندکه در همین ایام ( فصل پائیز که فصل وفور برکات است) تنها عروس داماد نبودند که در این ایام از خوشی و شادی بهره مند میشدند بلکه جماعتی دوره گرد از هر صنفی روانه روستاها میشدند و در این فصل وفور نعمت که جیب مردم هم پر بود گروههای هنری هر کس با اکیپ خود معرکه برپا میکرد وبا ارائه هنر خود نشاط و شادی را در فضای روستا ایجاد میکرد وبه این ترتیب آنها نیز از سر سفره روستائیان سهم خود را می بردند
مثلا یک دفعه در روستا اعلام میشد که عاشق فلانی در خانه فلان کس میهمان است هر کس کار خیری دارد تا عاشق نرفته فرصت را از دست ندهید یا اطلاع میدادندکه فلان اکیپ شادی مثلا (بی بیلی جان در میدان روستا (تنگه باشی ) بساطش را پهن کرده (نوعی خیمه شب بازی یا عروسک گردانی )که معمولامتصدی آن خیمه کوچکی (چادری در حد تک نفره) برپا میکرد و میرفت داخل آن واز دو سه سوراخ سر چادر عروسکهای چوبی کوچکی بیرون میاورد با صدای نازک و به اصطلاح با زبان هر کدام از اون عروسکها حرف میزد و یا آواز میخواند و  باعث تعجب وخنده مردم بخصوص کودکان میشدندمردم نیزکه اکثرا از کارهای چند ماهه دشت و صحرا خسته  شده بودند جهت رفع خستگی تن وروح وروان خود به این گونه برنامه های شاد مفرح علاقه واستقبال نشان می دادند
یعنی هم فال بود و هم تماشا یا همین نمایش شهر فرنگه از همه رنگه یک قوطی فلزی که با  دریچه های دوربین مانند که عدسی های مخصوص داشت می آوردند روستا و در قبال یک شاهی یا با گرفتن یک کاسه گندم علاقمندان به تصاویر داخل آن نگاه میکردند و یا گروه هنری  طناب بازان (ایپه چیخان ) با مهارت خاص روی طناب راه می رفتند وعین همین آکروباتیک امروزی  آنزمان طناب باز با لباس مخصوص  روی طنابی که سه چهارمتر از سطح زمین فاصله داشت راه میرفت و هیجان وشوق وشعف را در تماشاگران ایجاد میکرد مخصوصا موقعی بر پیشانیش شمشیر را بصورت عمودی نگه میداشت و تعادل خود را روی طناب حفظ میکردکه با تحسین حاضران مواجه میشد همه کف میزدند چند روز بعدمی گفتند
در اطراف خرمن ها قره چی ها  ( کولی ها ) بساط پهن کرده اند از فال گرفتن  تا فروش الک قلبیر و قلع اندود کردن ظروف مسی پخیرشده ویابا فروش بدلیجات به زنان روستایی چند روزی میهمان روستا بودند..هفته بعد میگفتند در جلو مسجد مرشدی بساطش را پهن کرده  ومنظره دیدنی به دیوار نصب کرده و تابلو خانی میکندعکسی ازجنگ های افسانه ای را تشریح وموجب حیرت دوستداران افسانه ها را فراهم میکرد و یا بساط پهن کردن پهلوان ها و پاره کردن  زنجیر و شعبده بازی و تردستی  و هر از گاهی دراویش با کشکول وتبر و ... به درب اهالی میرفتند با مناجات  خوانی اجرت خود را از صاحبخانه که علاقمند به مدح مولا علی (ع) بودند اخذ وبه راه خود ادامه میدادند و دیار به دیار سفر میکردندو هفته بعد کارناوالی دیگر به روستا وارد میشد
دوهولچی و بالابانچی مردم را دور خود جمع میکردندو این زمانی جالب ومهیج میشد که هم زمان با ورود این دهول چی ها جشن عروسی هم در ده مهیا میبوددر آنزمان عده ای از اسب داران با تشویق مردم بصورت تفننی مسابقه اجرا میکردند و در زمینی باز و مسطح با صدای طبل وآهنگ دوهل اسبان خود را می تاختند ومورد تشویق اهالی و اطرافیان عروس داماد قرار میگرفتند و هفته بعد اکیپی دیگر از راه میرسید از مار بگیران گرفته تا (آیی اوینادان ها )  که همراه خود خرسی بزرگ ویا میمونی یا طوطی میاوردند  وهنرنمایی خاص خود را اجرا میکردند میشود گفت اهالی قسمتی از باغ وحش را بطور سیار در دهکده خود می دیدندو این حیوانات بی زبان که در اطاعت اربابشان بودند حرکات جالبی انجام میدادند تا مردان وزنان و کودکان حاضرکه در پشت بام های مشرف به میدان را شاد کنند ودر این میان چرچی ها و بززازان (پارچه فروشان) و میوه فروشان از غافله عقب نبودندودرچند گذر روستا به مشتریان دائمی خود خدمات میدادند وغالبا معامله ها پایاپای بود واهالی تا حدودی ارزاق وابزار مورد نیاز خود را اعم از ( قند وچای و پارچه و..) اجالتا از اینا تهیه میکردندچون هوای رو به سردی میرفت احتمال اینکه دیگر فرصتی پیش نیاد تا به شهر ویا بازارهای هفتگی بروند مقداری ازاجناس مورد نیازشان را از این اصناف سیار می خریدند
مثلا زنان با درزی روستا (خیاط) قول وقرار گذاشته بودند که به محض خرید پارچه برای خود وفرزندانش لباس بدوزد لذا می توانستند پارچه های مورد نیازشان را عمدتا از این بزاز های سیارتهیه نمایندغالبا پارچه مشهور آن دوران یوسفی ، چلوار،مخمر،بپوش بپوش و..بودندوچرچی ها نیز ماشااله از چاروق وگالش وداس ..گرفته بقولی تا جون آدمیزادمی فروختند
ارادتمند
سیاوش صادقی









نوع مطلب : مطالب روستا های اطراف، شخصیت های روستای قره کلک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار سایت
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین