روستای قره کلک
برای معرفی بیشتر روستای زیبای قره کلک
درباره وب سایت


این وب سایت برای معرفی بیشتر روستای قره کلک در فضای مجازی ایجاد شده و تلاش دارد تا با بهره گیری از این فضا پتانسیل ها و ظرفیت های این روستا را برای خوانندگان معرفی کرده و ابزاری باشد برای منعکس کردن مشکلات قره کلک و روستاهای اطراف. شما میتوانید نظرات و پیشتهادات خود را برای ما بفرستید از طریق ایمیل یا شماره تلفن 09360431509

مدیر وب سایت : پرویز فضلی
مطالب اخیر
Make your flash banner free online
نویسندگان
سه شنبه 24 مهر 1397 :: نویسنده : پرویز فضلی
خاطره مربوط به سالهای 1345 تا 1348 شمسی آن موقعیکه هنوز در روستای سلطان آبادسهند ساکن بودیم از آنجاکه پدر بزرگم و پدرم از رعایا بودند  و تا حدودی در کار کشاورزی رتق وفتقی داشتند اماشغل اصلی آنها اصنافی بود در قسمتی از سهندآوا اصناف معروفی بودند

خاطره مربوط به سالهای 1345 تا 1348 شمسی آن موقعیکه هنوز در روستای سلطان آبادسهند ساکن بودیم از آنجاکه پدر بزرگم و پدرم از رعایا بودند  و تا حدودی در کار کشاورزی رتق وفتقی داشتند اماشغل اصلی آنها اصنافی بود در قسمتی از سهندآوا اصناف معروفی بودند
و به کمک همدیگر به کار فروشندگی (چرچیلیق) و کارشان تهیه وتامین مایحتاج عمومی مردم  بود بغل خونه مون دکان سنتی داشتند اما اغلب اوقات با دوره گردی بطور سیار به کمک  اسب والاغ اقلام مورد نیاز اهالی منطقه را تامین میکردند
از این روستا به آن روستا   وده به ده می رفتند و به روش پایاپای  وگاها به صورت نقدی و نسیه معامله می کردند و از یکی دو ماه یکبار هم جهت تهیه وتکمیل جنس خود به مراغه می رفتند در آن تاریخ هنوز پای هیچگونه ماشینی به برخی روستاهای کوهستانی سهند آوا نرسیده بود و برای حمل بار از چارپایان استفاده می کردند
اصناف جماعت طی گفتگو و در میان معامله آمار نیاز و سفارش های مردم را هم یادداشت برداری می کردند تقریبا نیاز مردم عیارا" در دست شان بود وتا حدودی ذائقه بیشتر مردم را می شناختند که مثلا کدام خانواده درخواستش چی هست وچقدر قدرت خرید دارد و از چه نوع اجناسی استفاده می کنند و یا از فلان روستای همجوار چه سفارشی داده اند
خلاصه آمار خریدها توسط پدرم مکتوب وبعضی را هم شفاهی به ذهن خود می سپردند که فرضا" کی  چند باتمان قند میخواد کله قند میاندواب خاسته یا کلوخ  و یا چند چتول چای از کدام نوع  چای عقاب نشان خواسته یا جهان یا کلکته  وچند توپ پارچه  بئز خواسته؟ یا آستار وچلوار.... و یا کفش؟ (طوس -باشماق ) چاروق (چاریق ) خواسته یا گالیش (گالوش) یا فلان روستا چند پوت توخ لامپا ( نفت )  پوت توخ همان گالن-حلبی بیست لیتری سفارش داده است معمولا در آن زمان در روستاها نفت کم مصرف میکردند صرفا برای چراغ نفت سوز پلته چراغی بکار میآمد به همین ترتیب نیازمندیها ودرخواست ها از شهر تهیه وبار کامانکار میکردند
تا مسیری که کامیون میتوانست می آوردند و بعد از آن با اجاره الاغ واسب وقاطر بارها را به مقصد میرساندند البته بنا به گفته ی خدا بیامرز پدر بزرگم می گفت  سابقا" یعنی قبل از دهه چهل کلا مسیر روستا تا مراغه یا تا بستان آباد یا سراسکند و گاها تبریز را از راههای میان بر (کسه یول ) با اسب والاغ طی میکردند  
 علی الحال در راستای همین  مراودات تجاری چند جانبه بعضی  نیازمندیهای شهرنشینها را نیز شناسایی می کردند که مثلا درمراغه  فلان مغازه وفلان تاجر واصناف از محصولات تولید روستائی چه چیزی را در خواست کرده به نوعی( تبادلات اقتصادی ) میکردند مغازه ای شاید پنیر وکره و... میخواست مغازه ای پشم (یون ) دیگری ذغال (کوئمیر)  سفارش می داد
در همین اثنا به نقل از پدر خدا بیامرزم تقریبا  حول و حوش  سال 1345 در مراغه از سوی کافه داران معروف آنزمان  شخصی بنام مشهدی علی که در خیابان هشترود (هشتری خیاوانی ) کافه داشت کافه اش مشهور بود بنام (مشدعلی قفه سی ) وتقریبا به هشتری گاراجی( کاراژ) هم نزدیک بود مشدعلی قفه چی سفارش ذغال به پدر بزرگم میدهد ومی گوید
اگر شما ذغال مورد نیاز ما را تولید وتامین کنید چند کافه و چند کاروانسرا مشتری دائمی شما خواهیم بود غالبا در آن زمان اهالی سهندآوا و روستاهای اطراف قرانقو عمدتا ارتباط تجاریشون با شهرستان مراغه بود هر چند حوزه ثبت احوال مون هشترود( سراسکند) بود اما اهالی  به ندرت به آنجا می رفتند مگر اینکه کار اداری دادگاهی یا اعزام سرباز و.. داشتند به هشترود می رفتند
چون به دلایلی مراغا برای اهالی  منطقه قرانقو باصرفه تر وراحت تراز هشترود بود و هر وقت اهالی خود را به مراغه می رساندند معمولا پاتوقشان حوالی هشتری خیاوانی مثلادرکاروانسرای رحمت در میدان قطب (بقول زبان عامیانه قود میدانی) بارشان را باز میکردند یا درکروانسرای علیشاه حاجی علیشاه وپسرش دوستعلی در هشتری خیاوانی و یا مشدعلی قفه سی ساکن میشدند
علی الحال پدر بزرگ ما پس از طی کردن قرار داد شفاهی آنزمان که می گفتند  مردو قولش  مهم ترین اعتبار و این صفت خوب پیش جماعت عام رایج بود بعد ازاین قول وقرار پدر و پسر یکراست میروند پیش ارباب روستا که از قرار معلوم آنزمان ارباب ده ما دکتر موسوی  بوده  و قبل از آن نیز بنا به گفته ها ارباب قبلی مرحوم فقید حاج آقا سلطان بوده که قبل از وفاتش به موسوی ها واگذار کرده بود ارباب آن موقع  ساکن مراغه بود خلاصه پدر بزرگم با واسطه گری مباشر درختان بیشه زار (مشه)  هرآنچه که مشخصه درخت کهنسال  خشک شده داشت صرفا برای تولید زغال از ارباب اجاره میکنند که ضمن برش درختان مجددا" کنار درختان قطع شده قلمه کاری کنند تا دوباره رشد کنند مقدار معین اجاره  سرتاسر حاشیه قرانقو یعنی از سلطان آباد تا سر حد روستای باش کند کاملا یادم هست کل حاشیه قرانقو مملو ازدرخت و مثل جنگل بود
چنان بود که انسان خوف داشت به تنهایی از داخل مشه عبور کند مرد دنیا دیده واستادکار که بهش کوره چی می گفتند بنام مشهدی جلیل از اهالی باغچه جیغ بود آمد و محل کوره ها را در مکانی مناسب جایی که به سایر درختان آسیب نرسد بصورت گمبدی شکل درست کرد بعدکار برش درختان خشک را با نظارت مباشر ارباب شروع کردند با اره بوشقو و تبر ونجاق چوبها را تکه تکه کردندو بدست کوره چی سپردند تا فرایند  خاص سوزاندن چوبها انجام شودوتبدیل به زغال ایده آل  کافه داران ومشتری پسند شود بعداز آن به گونی های بزرگ  باردانها پر میکردند وبه مراغه سفارش می فرستادند که کامیون باری دیزل از مراغه بیاد محموله را ببرد آنزمان راه ماشین رو چه عرض کنم
  کامیون کرایه ای از ایستگاه خراجو تا دامنه سهند که واویلا بود با هزار زحمت تا احمد آباد  با راههای مال رو خود را به باتمانقلیج میرساند و درآنجا در کافه مشهدی ملکعلی که در قسمت شمالی روستا کنار دره ای به سمت سلطان آباد واقع بود پیاده میشد وتوسط شخصی بعنوان پیک خبر به سلطان آباد
سفارش می فرستاد که ماشین باری آمده چند کمک و راه بلد (بلدچی) بیاد شوفر را تا سلطان آباد  راهنمائی کند
پدرم عموها و سایر فک فامیل و جمعی از اهالی را جمع میکرد و با بیل وکلنگ وغازما  جهت آوردن کامیون به راه میافتادند واقعا آنزمان راه ماشین روی نبود اصلا مناسب تردد کامیون  نبود چه برسد به سواری خلاصه جناب شوفر ودیزلش قسمتی از راه را ازمعروف به  تخته و بعضا" از حاشیه قرانقو و گاها از وسط رودخانه خلاصه بیش از دوکیلومتر راه با صاف وهموارکردن جلو ماشین بالاخره میرسید بالای سر بار زغالها و همین مسیر را دوباره موقع برگشت
با  همین مکافات تا پس از یک ساعت باز به باتمانقلیج باز می گشت دوباره چای وقلیان و استراحت سرپایی در کافه مشهدی ملکعلی و پسرانش  بنامهای آتش و چاپار با سلام و صلوات آقا شوفر و شاگردش را بطرف مراغه بدرقه می کردند خدا رحمت کند مشهدی ملکعلی را که کافه کوچکش هم محل اوتراق اهالی بود وهم مامنی برای روستائیان بالا دستی یعنی روستاهای  سلطان اباد ملاقیه سی (ملاقیاسی) ارشد آباد  گلشن آباد باش کند و گاها از روستاهای پایین دست و هر از گاهی هم از عشایر مراتع سهند مخصوصا در پائیز و سرما و کوران زمستانی جان پناه  مسافران بود حالا
 خود سربالایی روستای باتمانقلنج هم واسه خودش داستانی بود که با هزار صلوات باید نثار میکردی تا برسی به تقاطع کهل بلاغ و بالاخره  محموله روسیاه با رو سفیدی مردان قدیمی  وسخت کوش سلطان آبادی و باتمانقلنج و با تلاش شوفر و همراهانش به مقصد میرسید ودر یکی از کاروانسراها تحویل سفارش دهنده میشد تا  کلمه با مسمای ( مرد وقولش) به جا بیافتد ورسم مردانگی بشود برای آیندگان

بقولی
قیش گلر کئچر
اما ئوزی قره لیخ کوئمره قالار

شاد قالین شاد یاشیین
ارادتمند
سیاوش صادقی







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار سایت
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین