روستای قره کلک
این وب سایت دربردارنده نظرات مطالب پیرامون روستای قره کلک و منطقه ی سهند است
درباره وب سایت


این وب سایت برای معرفی بیشتر روستای قره کلک در فضای مجازی ایجاد شده و تلاش دارد تا با بهره گیری از این فضا پتانسیل ها و ظرفیت های این روستا را برای خوانندگان معرفی کرده و ابزاری باشد برای منعکس کردن مشکلات قره کلک و روستاهای اطراف. شما میتوانید نظرات و پیشتهادات خود را برای ما بفرستید از طریق ایمیل یا شماره تلفن 09360431509

مدیر وب سایت : پرویز فضلی
مطالب اخیر
Make your flash banner free online
نویسندگان
سه شنبه 27 آذر 1397 :: نویسنده : پرویز فضلی
در روزگاری نه چندان دور روزگاری که شاید همین دیروزش می توان نامید در شمال غرب ایران و مناطق تورک نشین بویژه آذربایجان زمستان فصل فراغت از کار بود
و مردم شبهای سرد وطولانی زمستان را با شب نشینیها وقصه ها (ناغیلار ) وافسانه ها سپری می کردند  

پدر بزرگها و مادر بزرگها  
دور کرسی این گرما بخش بی همتا در خانه های سنگی شان  
می نشستند و زیر نور چراغهای نفتی (لامپا چراغی)واهل خانه را جمع می کردند و تا پاسی از شب می گفتند ومی خندیدند وشبهای طولانی را سپری می کردند
آ نروزها نه تلویزیونی در کار بود ونه از موبایل واینترنت خبری بود
قصه های  شیرین پدر بزرگ و مادر بزرگ بود وشیرین زبانی بچه های قد ونیم قد که. معمولا  قصه تمام نشده کنار کرسی بخوابی  شیرین می رفتند و مهر و محبت و عاطفه جاری .......
دراین شب نشینی ها اگر حرف از اجداد، نیاکان وکارهای آ نها نبود و یا تمام میشد سخن از افسانه ها بود قصه هایی که سینه به سینه چرخیده بود وبرای نسل جدید با آب و تاب تعریف می شد با تمام جزئیات وفیلم وار،  سکناس به سکناس، لذت شنیدنش از هزاران فیلم سینمایی و  بازی های کامپیوتری بیشتر
گاهی که به عقب بر می گردم با خود میگویم ای کاش  صد سال  زودتر بدنیا می آمدم و این همه خوبی را از دست نمی دادم وای  کاش همیشه کودک می ماندم
از آن همه خوبی تنها چند خاطره کوتاه  در ذهن دارم که حاضر نیستم با هیچ چیزی  عوضشان کنم
 شبهایی زمستانی سردی  که زوی،زوی صدای ننه سرما از لای درز درب چوبی خانه شنیده می شد در آغوش پر مهر مادر بزرگ کنار کرسی زیر (کورسی یورقانی )خوابم میبرد و گاهی صبح که چشم باز می کردم و از خواب بیدار میشدم
اردوی خیمه زده لشکریان  برف را می دیدم که در غفلت شبانه اهل روستا، شبانه حمله ای ویرانگر را ترتیب داده و راه خروج مارا بسته اند
 واز تونلی  برفی که پدر یا پدر بزرگ باز کرده بود بیرون می رفتم و چند چاله کوچک با دوستانم  حفر می کردیم  که یکی پناهگاه و خانه ما می شد و چاله های دیگر را به خیال خودمان برای گیر انداختن خرگوش و....  
می کندیم و منتظر می ماندیم که مثلا  خرگوشها. بیایند و شکار ما باشند
 خرگوشی  نمی آمد واسارتی درکار نبود   اما این انتظاره، شیرین  سرگرمی شیرین بچگانه ما بود
روزهای زمستان می گذشتند وشبهای چله از راه می رسید  هندوانه هایی که در کاهدان (سامانالیخ) نگهداری میشد در شب موعود(چیله گئجه سی) با دست مقدسه  پدر بزرگ وطی مراسمی خاص همراه با دعا وثنا در خواست خیر و برکت از خدای رحمن  بریده میشد و بین افراد خانه تقسیم میشد و قصه کورد اوغلی وچندین قصه دیگر و .......

چیلّه گلر قارینان
قارپیزینان نارینان
مبارك دى بو چیلّه
یولداشینان یارینان

مادر بزرگ آن شبها  قصه های  زیادی برایم تعریف می کرد اما من هیچ داستانی را تا آ خر گوش نمیکردم و ناخواسته خوابم می برد ....


یکی از  این قصه ها  در مورد چله بود   و من آن داستان نا تمام را  که ریشه در تمدن7000ساله اجدادم  داشت  اینک      به اختصار و به تحقیق  می نویسم
در افسانه های کهن آذربایجان، دو چیلّه وجود دارد که چیلّه ی بزرگ همزمان با شب چلّه آغاز می شود و چهل روز طول می کشد. مطابق افسانه های کهن، پیرزنی که در فولکلور آذربایجان "قاری ننه" (مادربزرگ پیر) خوانده می شود، دو پسر دارد که نام یکی "بؤیوک چیلّه" یا چلّه ی بزرگ است و پسر کوچکتر، نام "بالا چیلّه" را بر خود دارد و عمرش بیست روز است. از ابتدای شب چله، چیلّه ی بزرگ آغاز می شود
در روزهای پایانی چیلّه ی بزرگ، برادر کوچکتر که مغرور است، نزد برادر بزرگتر می آید و می گوید: «سن گئتدین نئیله دین؟» (در این مدت چه کرده ای؟)
چیلّه بزرگ می گوید: «من گئتدیم دونداردیم. اوشوتدوم. ناخوشلاتدیم گلدیم» " (من رفتم سردشون کردم و لرزاندم و مریضشون رکردم)!"
برادر کوچکتر می گوید: «اگر من گئدسم، قاری لری كورك دن، لو لئهین لری لولك دن، گلین لری بیلك دن، كؤرپه لری بلك  دن، ائیله رم.» (تو که کاری نکرده ای! ببین من چه می کنم!" کاری می کنم که نوزادان در گهواره هایشان یخ بزنند)!"
برادر بزرگتر به طعنه به او می گوید: "عؤمرون آزدی، دالین یازدی!" (عمرت کوتاه است و به دنبالت بهار می آید)
چیلّه ی کوچک در طول فرمانروایی خود، سرما را در تمام سرزمین ها حکمفرما می کند و در یکی از همین روزها، در یکی از کوههای قلمرو خود به دست برف اسیر می شود. خبر به قاری ننه می رسد و او برای آزادی فرزندش از زندان برف، به کوه رفته و با سیخی که روی آتش، داغ و به نبرد برف رفته و در نهایت، برفها را آب می کند. چیلّه ی کوچک بعد از آزادی متوجه می شود که در آن روز زمستان تمام شده و "بایرام آیی" یا همان اسفندماه آغاز شده است
 
عؤمور باغچاسینین ، سون باهاریندا
یاغیش بیزیم اولسون قار بیزیم اولسون
چیلله گئجه سینده بیاض بوقچادا
حئیوا بیزیم اولسون نار بیزیم اولسون

قار قالان  قوزئیین قوجاق لاریندا
یاشیل باغچامیزین بوجاق لاریندا
بو اوزون گئجه نین اوجاق لاریندا
ماهنی بیزیم اولسون تار بیزیم اولسون

ائلیمین امه گی دؤنمه سین زایا
طالعی یازیلسین اولدوزا آیا
سئوگی سی جالانسین قوجا دونیایا
دولت بیزیم اولسون واربیزیم اولسون

بو قاری گئجه ده بو قار گئجه ده
بو چیلپاق گئجه ده بو دار گئجه ده
بو دوداق یارالی قابار گئجه ده
یارا بیزیم اولسون یار بیزیم اولسون






نوع مطلب : آرشیو مطالب منتخب گروه تلگرامی سهند آباد، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار سایت
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین