روستای قره کلک
این وب سایت دربردارنده نظرات مطالب پیرامون روستای قره کلک و منطقه ی سهند است
درباره وب سایت


این وب سایت برای معرفی بیشتر روستای قره کلک در فضای مجازی ایجاد شده و تلاش دارد تا با بهره گیری از این فضا پتانسیل ها و ظرفیت های این روستا را برای خوانندگان معرفی کرده و ابزاری باشد برای منعکس کردن مشکلات قره کلک و روستاهای اطراف. شما میتوانید نظرات و پیشتهادات خود را برای ما بفرستید از طریق ایمیل یا شماره تلفن 09360431509

مدیر وب سایت : پرویز فضلی
مطالب اخیر
Make your flash banner free online
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما وب سایت روستای قره کلک در انعکاس مشکلات روستا و معرفی آن در این چند سال موفق بوده است؟





پنجشنبه 29 آذر 1397 :: نویسنده : پرویز فضلی
قصه ای که برای شما نقل می کنم ماجرایی واقعی و به یادماندنی که من(جعفر کوهی) خود از نزدیک شاهد آن بودم.
حدوداً پنجاه سال پیش بود، آن وقت ها منطقه حیدربابا و بستان آباد شاهد شرارت دو راس گرگ آدم خوار بودند که یکی نر و یکی ماده بود. این گرگ ها هار شده بودند و بیشتر به انسانها حمله می کردند تا به حیوانات. ترس و دلهره منطقه را فرا گرفته بود و روز به روز اخبار دردناکی از اطراف به گوش می رسید و تعداد قربانیان افزایش می یافت. از روستاهای قیزیلجا، زییلی،قپچاق، گجین و...


بچه ها را بیشتر دم غروب یا صبح زود از دور و بر روستا، پشت بام و حتی در قره چیمن شب هنگام کودکی را در حیات خانه از دست مادرش قاپیده و برده بودند. هیچکس جرات نداشت تنها از روستا خارج شود واغلب چندتایی باهم به صحرا می رفتند. کسی چه می دانست نوبت به روستای ما هم خواهد رسید.بلی نزدیک عید بود و من همراه دو تا از دوستانم در (داشلی گونئی) بدنبال نوروز گولی می گشتیم که یکدفعه دیدیم اهالی روستا داد و بیداد کنان به سوی قبرستان می دوند ما هم دویدیم و شنیدیم که .... را گرگ ها گرفته اند. او تقریبا همسن و سال من بود، با برادر بزرگش گاوهای نرشان را برده بودند که بگردانند تا پاهایشان باز شود و آماده شخم کاری باشند. گرگ ها که سر می رسند برادرش چوب دستی اش را تکان داده و یواش یواش فرار می کند ولی ....که ضعیف و بی دفاع بوده طعمه آنها می شود. از بدی اقبال آن روز هم در مسجد روستا مراسم ختم بوده و مردها همه آنجا جمع شده بوده اند تا اینکه با داد و بیداد زن ها بیرون می ریزند و می دوند صحرا، آخوند که بالای منبر بوده فوری دعایی خوانده و دهان گرگ را می بندد ولی انگار فایده ای نداشته و ساعتی بعد جوانان روستا در تعقیب لنگه کفش،پیراهن نامبرده را در قسمت بالایی (هئران دره سی) پیدا می کنند.
اما گرگ ها که دهانشان به خون انسان آلوده شده بود روزی برادر کوچک ..... را هم در دروازه روستا نزدیک خانه شان می گیرند ولی با داد و بیداد زنها رها می کنند. ماموران پاسگاه محل اقدام به شکار آنها نمودند ولی موفق نشدند. روزی خبردار شدیم که گرگ ماده را در یکی از روستاهای منطقه وقتی که شبانه وارد حیاطی شده بوده با تفنگ کشته اند. بعدها می گفتند که مرتضی خان معروف آن را در روستای ملاحاجی در حالی که داخل یک برکه آب تنی می کرده زده است. حالا دیگر گرگ نر واقعا دیوانه شده بود و خشمگین و سرکش شب و روز در منطقه می تاخت و تشنه خون مردم بود. می گفتند مثلا صبح در روستای قره قشه دیده شده ظهر در خشکناب بوده و غروب در اطراف قره چیمن دیده اند. آرام و قرار نداشت و دیوانه وار منطقه را در می نوردید و هرجا آدمی می دید می درید. یادم می آید که روزی پدرم صبح زود بیلی برداشته بود و می رفت بیرون و می گفت امروز قرار است همه روستاهای منطقه جهاد کرده و به صحرا بروند تا شاید گرگ را بکشند. اما غروب ناامید بازگشته بود و تعریف می کرد که چندین نقطه گرگ را محاصره کردیم ولی از بالای سرمان پرید و رفت. تعداد قربانی ها روز به روز بیشتر می شد و به دوازده نفر رسیده بود. مردم دیگر بریده بودند و هیچ چاره ای نداشتند و هر روز منتظر مرگ نفر بعدی توسط سلطان بیرحم بودند که حالا بنام ساری قورد معروف شده بود. در آن روزهای پر اضطراب و هراسناک معجزه ای رخ داد که هنوز هم باور کردن آن برای کسانی که به یاد دارند مشکل است. خوشبختانه من خودم شاهد این ماجرا بودم و آن را مثل روز به یاد دارم نه روایت است و نه افسانه.
یکی از روزهای پاییز بود(احتمالاً ۱۳۴۶) پدرم در باغ نزدیک روستا داشت شخم می زد؛ من و خواهر بزرگترم برایش چایی برده بودیم و تازه داشتیم می خوردیم که(جیران خالا) با عجله آمد و گفت مشهدی غیبعلی پاشو و نگاه کن آن بالا گرگ می خواهد الاغ ها را بخورد.
ما فوری پا شدیم و از بلندی که آن نزدیکی بود نگاه کردیم آن وقت ها این همه درخت نبود و همه جا دیده می شد. دیدیم  بلی گرگی در پایین محل آسیاب ماللا امین به سر و کول الاغ ها می پرد. همانطور نگاه می کردیم که متوجه شدیم مردی با الاغش که بار رویش بسته بود از سمت روستای شنگیل آوا می آید. مرد که گرگ را دید رفت طرفش و شروع کرد به سنگ انداختن، گرگ بالای سرازیری بود و مرد پایین که یکدفعه گرگ شیرجه رفت به روی مرد و دو تایی خوردند زمین، این موقع بود که پدرم با سرعت بطرف آنها دوید. من هم بدون آنکه بفهمم چه خطری می تواند تهدیدم کند به دنبال او دویدم.فاصله ما تا محل درگیری حدود پانصدمتر بود.پدرم خیلی سریع خودش را به آنجا رسانده بود و من از دور می دیدم که چطوری پی در پی با چوپ به کمر گرگ می کوبید. یعنی مرد غریبه در کمتر از پنج دقیقه گرگی با آن قدرت و وحشیگری را اسیر خود ساخته بود. وقتی من رسیدم دیدم خون از سر و روی مرد می ریزد اما خیلی سرحال بود و حتی با خنده جمله ای به پدرم گفت که دقیقا اینطور بود
(قورخما، گوزله منی ویرما بایراماجان بوجور ساخلارام بونی) مرد با دست چپ گردن گرگ را بغل کرده و در ضمن چانه هایش را نیز با دست هایش نگه داشته بود چنان که از لای انگشتانش خون می ریخت. پدرم هنوز آن موقع چهل سالش نشده بود و قدرتمند بود و با جرات. و چنان که قبلا تعریف کرده بود یکی دوبار هم درگیری با گرگ مذکور را تجربه کرده بود. یک(جوت چوبوغی) داشت از درخت آلبالو و آن روز انگار خداوند سختی تمام چوبدستی های دنیا را در جوت چوبوغی پدرم و نیرومندی و قدرت مردان منطقه را دستان وی و همچنین تمام جرات و شهامت و دلاوری دنیا را در دستان مرد غریبه نهاده بود. دقیقا اگر یکی از آنها کم می آورد قضیه به طور وحشتناکی پایان می یافت و حداقل یکی از ما را گرگ تکه پاره می کرد.
فکر کنم نزدیک پنج شش دقیقه طول کشید تا ستون فقرات گرگ در اثر ضربات محکم و پی در پی چوپدستی پدرم شکست و گرگ درحالی که نعره های دردناکی می کشید برای همیشه نقش زمین شد. مرد غریبه خسته و خون آلود اما پر غرور و سرزنده نفسی تازه کرد و بلند شد. حالا دیگر جماعت همه آنجا بودند و هر کس با وسیله ای گرگ نیمه جان را می زد تا اینکه منصور عمی اوغلو سر رسید و چوبدستی بلندی را تا ته در دهان گرگ فرو و برد و نفسش را برید. مرحوم اوروش دایی که پیرمردی غیرتمند بود با عصا تا آنجا آمده بود، یک چاقوی کوچک داشت و سعی می کرد سر گرگ را ببرد و هی می گفت: کوپوون مالی، کوپوون مالی، باشین کسون اعتباری یوخدی
بالاخره جوانها از این بر آن بر گرگ را برداشته و به طرف روستا به راه افتادند. و اما مرد غریبه که حالا کسانی از اهالی او را شناخته و سید خطابش می کردند عین یک قهرمان در حالی که خون از سر و رویش می ریخت و درحالی که پشت سر هم سیگار می کشید در میان جمع مردان، مردانه و مغرور قدم برمیداشت و ماجرا را تعریف می کرد. دفعه اول که گرگ شیرجه رفته بود دندانهایش را در دو طرف پیشانی اش فرو برده بود و بعد هم رانهایش را زخمی کرده بود ولی سید که هیکلی کوتاه داشت در عرض چند دقیقه یعنی مدتی که پدرم فاصله پانصدمتری متری را دویده بود گرگی بدان دیوانگی را چنان عاجز کرده بود که نای تکان خوردن نداشت. بلی انسانهای باشهامت در شرایط سخت قدرت واقعی خود را به نمایش می گذارند و بعضی ها ندانسته آن را معجزه می شمارند.
خلاصه سید را بردند خانه بیک محمد و زخم هایش را بستند و پذیرایی نمودند و جسد گرگ را هم نشادند در خرمن و شروع کردند به تماشا و تفریح و شرح ماجرا. غلام خالا اوغلی یک سگ سیاهی داشت که خیلی تعریفش می کردند رفت و آورد که گرگ را بخورد اما همین که چشم سگ به گرگ افتاد از فاصله پنجاه متری پا به فرار گذاشت جماعت هم خندیدند. مردم بعد از این که حسابی با گرگ ور رفتند با صلاح دید بزدگان یک چوب کلفت از خرمن انداختند به پشت بام طویله آسیاب و جسد گرگ را به طور عمودی آویزان کردند طوری که نزدیک بود سر گرگ به زمین بخورد، حالا قدش نزدیک دو متر بود و همه شهادت می دادند که تا بحال گرگی به این بزرگی ندیده اند.
از آن روز شاید به مدت یک ماه محل مذکور زیارتگاه شده بود و مردم روستاهای اطراف دسته دسته به تماشای جسد گرگ می آمدند و ساعتها همانجا می نشستند و چه قصه ها که نمی شنیدند، بعدهم می رفتند و در محل خودشان ماجرا را با شاخ و برگ های هزار رنگ تعریف می کردند و بودند مادرانی که عزیزانشان را همین گرگ تکه پاره کرده بود، می آمدند و ساعتها می نشستند آنجا و می نگریستند و به جسد گرگ تف می کردند و نفرینش می کردند.
جسد گرگ شاید یک ماه همانطور آویزان بود و جماعت از اطراف به تماشایش می آمدند بعد از آنجا بخاطر اینکه بو گرفته بود انداختندش توی رودخانه نزدیک روستا خلاصه آخر سر فقط کله اش سالم مانده بود آن را هم راننده یک نفتکش که برای آسیاب سوخت آورده بود برای تماشای مردم برداشت و برد به شهر.
اما بعد از آنکه سید دلاور کمی آسود و زخمهایش را هم مرحم گذاشتند قرارشد پدرم همراه با حسبن احمدیان وی را تا قره چمن همراهی کنند.
سید را برده بودند دکتر دوا داده بود و گفته بود که چون میکروب هاری وارد بدنت شده باید شش ماه دارو بخوری، بیچاره به حرف دکتر گوش نکرده و همین که حالش خوب شده بود دیگر ادامه نداده بود تا اینکه شنیدیم فوت کرده است.
بلی این بود قصه جالب ساری قورد. ماجرایی واقعی که از کشته شدن گرگی دیوانه و غول پیکر که سالها امان مردم منطقه را بریده بود.
اما طبق معمول اینجور مواقع مردم خویش به نحوی قدردانی می کنند اینبار نیز مردم در تعریف و تمجید از پدرم و سید غریبه شعرهایی ساخته بودند:

غیبعلی ایچیردی چایی
جئیران کنده سالدی هایی
آغا سئیید فتح ائیله دی
ساری قوردی قطع ائیله دی

سئیید قانا بلشدی
ساری قوردونان گولشدی
خبر وئرون آناسینا
قوربان کسون قاداسینا

سئیید توتدی ساری قوردی
غیبعلی دویونجا ووردی
کندیمیزده هایدی هویدی
ساری قورد خرمنده اویدی

خاطره از : جعفر کوهی





نوع مطلب : آرشیو مطالب منتخب گروه تلگرامی سهند آباد، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار سایت
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین