تبلیغات
روستای قره کلک - روز بیست و نهم
 
روستای قره کلک
این وب سایت دربردارنده نظرات مطالب پیرامون روستای قره کلک و منطقه ی سهند است
درباره وب سایت


این وب سایت برای معرفی بیشتر روستای قره کلک در فضای مجازی ایجاد شده و تلاش دارد تا با بهره گیری از این فضا پتانسیل ها و ظرفیت های این روستا را برای خوانندگان معرفی کرده و ابزاری باشد برای منعکس کردن مشکلات قره کلک و روستاهای اطراف. شما میتوانید نظرات و پیشتهادات خود را برای ما بفرستید از طریق ایمیل یا شماره تلفن 09360431509

مدیر وب سایت : پرویز فضلی
مطالب اخیر
Make your flash banner free online
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما وب سایت روستای قره کلک در انعکاس مشکلات روستا و معرفی آن در ایم چند سال موفق بوده است؟





جمعه 7 دی 1397 :: نویسنده : پرویز فضلی
در سفری که در روز 28 اسفند ماه همان سالها به مراغه داشتم و از مرگ حتمی جسته بودم این باور را در من تقویت کرده بود و حال باید برای شرکت در مراسم چهلم عزیزی از دست رفته به مراغه می رفتم. تقویم را نگاه کردم روز چهارشنبه ۹۷/۹/۲۸ بود فردای آن روز .....
چندین سال پیش تصمیم گرفتم وارد دنیای علمی شوم بنام علوم غریبه.
خیابان ناصر خسرو را گشتم و چند فقره کتاب قدیمی پیدا کردم و شروع کردم به خواندن.
دوران نوجوانی بود و تب دانشمند شدن داغ.
کتابها را که برخی به زبان پاکستانی یا فارسی دری بود به سختی می خواندم و چیزهایی دستگیرم میشد. کم کم به این نتیجه رسیدم ادامه این کارها به صلاحم نیست و علوم غریبه را کنار گذاشتم، اما بعضی اعداد و ارقام در ذهنم حک شد؛ درست یا غلط.
نمی دانم، ولی یاد گرفته بودم ساعات روزها و شبهایی در ماه نحس هستند و در آن روزها  نباید کاری انجام دهیم.

در سفری که در روز 28 اسفند ماه همان سالها به مراغه داشتم و از مرگ حتمی جسته بودم این باور را در من تقویت کرده بود و حال باید برای شرکت در مراسم چهلم عزیزی از دست رفته به مراغه می رفتم. تقویم را نگاه کردم روز چهارشنبه ۹۷/۹/۲۸ بود، یعنی نحس در نحس.
فردای آن روز هم روز خوبی برای سفر نبود. خود ۲۹ اسفند هم جزو روزهای نحس است، اما در روز پنجشنبه قرار گرفتنش کمی امیدوار کننده!

طبیعت با همه داشته هایش قدرت نمایی میکرد، گویا زمین و آ سمان دست در دست هم می خواهند سرنوشتم را تغییر دهند.

امروز پنجشنبه ۹۷/۹/۲۹ است و من از روز قبل تدارک سفر به مراغه و سپس روستای اجدادیم اشاقی داغ سرسکند را دیده ام.
ساعت پنج صبح بیدار شده و آماده حرکت شدم. قرار بود در این سفر تنها عمویم که ساکن روستاست و برای مداوا از یک ماه پیش در تهران است همسفرم شود.
پدر دستور داد چند دقیقه بیشتر به نماز صبح نمانده نمازتان بخوانید و حرکت کنید (اذانا چوخ قالمیب نامازیمیزی قیلاق چیخون الله یاخچی یول ورسین)
من به شوخی به پدر گفتم ما مسافریم نمازمان شکسته است، به طعنه گفت مگر نماز صبح مسافر چند رکعت است؟ گفتم یک رکعت، نصف دو میشود یک. همگی قهقه زدیم و خندیدیم گفت (سفیه لمه یئری دستامازووی آل گل، من ده سنگگ
آلیم تئز گلیم)
وضو گرفتیم، نمازمان راخواندیم، صبحانه را خوردیم و پس از خداحافظی حرکت کردیم.

حدود ساعت 9 صبح تلگرام را باز کردم،
پیامی از استاد دهپور را دیدم که عیناً می نویسم:

"حبیبی:
شعئرله شهریارون باشی طوفانلی سهندیمدی دیبدی

شهد آخان بال دوداغنان قیزوا شعئر دیبدی

آد قویاندا سنه داغلار گلینی آد قویولوبدی

سئل اولوب آخسادا قرانقو چایننان آپارانماز

سن چکن درد آغردی سئللر آپارانماز"

حبیبی:

با سلام فرهیخته گرامی جناب آقای دکتر دهپور عزیز

خشنودم دامنه کوه سهند فرزندی فرهیخته چون جنابعالی بر خود پرورانده، نمی توانم معنایی بالاتر از تقدیر و تشکر بر زبان جاری و سپاس خود را آشکار سازم.
حقیر عهد شباب افتخار آموزگاری در پای کوه سهند را داشتم.
مدتی است کانال شما را مطالعه کرده و به یادگیری فرهنگ و تاریخ دیار خویشم،
از آنجایی که مدرس خوشنویسی هستم از آثار و اسناد قدیمی که شما بزرگواری گردآوری فرمودید بهرمند.
با سپاس فراوان
حبیبی

عزیز دهپور:

سلام آقای حبیبی
ممنونم
در کدام روستا معلم بوده اید؟
با ما بیشتر همراهی کنید
به شما نیاز داریم
برایمان بنویسید و یاریمان کنید

حبیببی:

سلام استاد
سراسکند و دوشر؛ سالهای ۵۶ و ۵۷.
استاد سورگونم اندی کرجده یاشیرام

عزیز دهپور:

عالی است!

در چه زمانی در منطقه ما معلم بوده اید!

سراسکند روستای مسلم میرهاشمی و دوشر روستای سامی خان امیری است.

از خاطراتتان بنویسید.
اهل کجا هستید؟
شماره تان را برایم بفرستید
شماره من:
0912........19
حبیبی:
بنده اهل سراسکند رود، مرکز شهرستان که مرکزیت را توسط مرحوم مهدی آقا احمدی از آتش بیگ به سرقت بردیم.

سهند شانلی:
سلام. استاد صبح شما بخیر

با ایشان تماس خواهم. گرفت

عزیز دهپور:
سلام
صبح به خیر
این آقا ۴۰ سال پیش در روستاهای دوشر و سراسکند معلم بوده.
او مردی فاضل و درد شناس است،
دوست او، علی آقا احمدی نوه مهدی خان احمدی، در سال ۵۲ در دبستان حافظ آتش بیک معلم من بوده.
او در کرج ساکن است
با او تماس بگیرید و قرار دیداری را بگذارید.
شخصیت جالبی به نظر می آید.

سهند شانلی:

به روی چشم، عموجان هم حضور ایشان را تائید کردند و خدمت شما سلام می رسانند، در راه مراغه هستیم.

عزیز دهپور:

سلام
چه خوب
به عموی بزرگوار سلام برسانید
سفر به خیر و خوشی

پس از رد و بدل شدن این اطلاعات بین من و استاد عزیز دهپور، یکی از فرهیختگان از  روستای همجوار آتش بیک کندی، با آقای حبیبی، معلم 40 سال پیش روستایی سرسکند تماس گرفتم. پس از سلام و احوال پرسی و معرفی خودم و علت تماس، از ایشان پرسیدم از روستای ما چه کسانی در ذهنشان است و آیا اسم شاگردانشان را می دانند یا خیر
آقای حبیبی با صدای مهربان و دلنشین گفتند:
نه، متاسفانه اسم ها را فراموش کرده ام، تنها یک اسم را در ذهن دارم، میرزا عوض، که نمی دانم در حال حاضر هستند یا نه، من در آخرین دوره سپاه دانش در روستای سرسکند با میرزا عوض همکاری داشتم، سپس به روستای دؤشر رفتم.
گفتم:
استاد میرزا عوض هستند امروز خدمت ایشان خواهم رسید و از آنجا با شما تماسخواهم گرفت و انشاالله بعد از برگشت به تهران حتماً مزاحم شما خواهم شد.
خداحافظی کردم و گوشی را قطع نمودم.
این تماس حس خوبی در رگهایم جاری کرد‌ و در ادامه مسیر چاشنی صحبتهایم با عمو اسد شد.
در اتوبان به راهم ادامه دادم، جاده را مه گرفته بود و در تونلی مه آلود و رویایی  چراغهای اصلی و چراغهای خطر خودرو را روشن کردم و پیش رفتیم، با توقفی چندین باره در طول مسیر و صحبت از مسائل مختلف با عمو اسد.......
در قویون قشلاقی از اتوبان زنجان تبریز خارج شدیم و در طول جاده مراغه در حرکت بودیم، از نظرکهریزی، روستایی که اکنون مرکز بخش است گذشتیم، باران شروع به باریدن کرد، ساعت تقریباً 12 ظهر شده بود، نزدیک سه راه کلبی کندی دیگر خبری از باران نبود، سرمای هوا، قطرات باران، رخت سپید بر تن و چتری در دست به آ رامی برزمین می نشستند.
برف می بارید و باد
و تازه می فهمیدم
که برف خستگی خداست
آن قدر که حس می کنی
پاک کنش را برداشته
می کشد
روی نام من
روی تمام خیابان ها
 و خاطره ها

نزدیک مراغه که شدیم دوباره برف رفت و باران آ مد.
ورودی شهر مراغه که رسیدیم در اولین میدان شهر واژه لاتین آی لاو مراغه (من مراغه را دوست دارم) توجهم را جلب کرد، به شکل هنرمندانه ای حروفی از جنس آهن را کنار هم چیده بودند، این اولین شهری بود که المانهای شهری اش به لاتین نوشته شده بود، نوعی قانون شکنی به نظر می رسید و نشان از قدمت و توریستی بودن شهر داشت، کمی که جلوتر رفتیم برف پاک کن ماشینم قطع شد، عجب بد شانسی آورده بودم!
درست در جایی که برف پاک کن به دردم میخورد خراب شده بود.
پیاده شدم، فیوز عوض کردم و راه افتادم.
از پیر مردی خوش سیما  آدرس پرسیدم:
حاج آقا سلام
گئدیرم مسجد خاتم الانبیایا

دستش را به چانه اش مالید کمی به فکر رفت و با اشاره دستش گفت:
بئله دن گئدیسن اوّلیمجی چییاغی یَدّ ائلیسن ایکمجی چییاغا یئتیشدون بیدنه یکّه فَیْش توکانی وای، اویدا سویوشسان سه یاح مسجیدی هایادی گؤیسده لَی

 با راهنمایی ایشان به مسیرم ادامه دادم
و پس از چند پرس و جوی دیگر به مسجد رسیدم.
پسر خاله جمشید را از دور دیدم که به همراه امین، پسر مرحوم استاد برهان پورعبدالله، در حال مهیا کردن و تدارک ناهار میهمانها بودند.
ماشینم را پارک کردم و وارد مسجد شدم، در ابتدای ورود به مسجد با پسرخاله جمشید برادر خانوم و امین یکی از دو پسر مرحوم استاد برهان پورعبدالله روبرو شدم، دست دادم، روبوسی کردم و پس از عرض تسلیت وارد شدم. ملا در حال سخنرانی بود. با عرض تسلیت به خانواده معزا در یکی از ردیفها نشستم و از راه دور با چند نفر از فامیلها که می شناختم با اشاره دست از دور سلام و علیک  کردم.
 فاتحه ای فرستادیم، حاج آقا از منبر پایین آمد، سفره های یکبار مصرف پهن شد و میهمانان جابجا شدند و دور سفره نشستند
در این حین پسرخاله مادرم، سرگرد علی  صفری صدایم کرد، که بیا در کنار من بنشین، بلند شدم، ابتدا پسر خاله دکتر ارشد رضایی به استقبالم آمد و همدیگر را در آغوش کشیدیم و عرض تسلیتی گفتم، آقا برهان مرحوم داماد خاله بطولم بود و خاله بطول همسر حاج هادی رضایی و مادر پسر خاله ارشد و جمشید بودند.
 مرحوم استاد برهان پورعبدالله یکی از افتخارات منطقه سهند آوا از زبان شاگردانش:
آقای برهان پورعبد اله، معلم ریاضی، شخصیتی دلسوز و مهربان و قاطع بود، كه معمولاً با حضور او در هر كلاسی، شاگردانش از ترسش، همه درسخوان و سر بزیر میشدند.
 بقول آقای دكتر هاشمی:
"آقای برهان پورعبدالهین چون هیكلی قد و قواره سی و سسی ده اوجایدی، من قورخومنان همیشه ریاضیدا شاگرد اولیدیم"
استاد برهان پورعبداله شخصیتی جسور و عالم به وظیفه و خیلی جدی بودند. معمولاً نسبت به شاگردانشان، مخصوصاً شاگردانی كه از روستاهای سهندآوا
 می آمدند احساس مسئولیت ورای معلمی و تدریس داشتند. یك روز بخاطر یك درگیری با  همكلاسی هایم مدیر گفت:  فردا به بابات بگو بیاد مدرسه وگرنه پرونده ات به دستت می دهم و اخراج می شوی!
فردای آن روز كه به كلاس رفته بودم با احضار ناظم به دفتر رفتم از اینكه مرحوم پدرم در مراغه نبود و نتوانسته بودم پدرم را بیاورم مدیر مدرسه و ناظم تصمیم به اخراجم گرفته بودند، هرچند بصورت تهدید، در راهرو جلو دفتر منتظر آماده سازی پرونده بودم. پشت در دفتر خیلی ناراحت ایستاده بودم كه مرحوم برهان پورعبدالله را دیدم، در حال رفتن به كلاس، همینکه منو دید دلیل ایستادنم در آنجا را سوال كرد، سلام  كردم:
سلام كیف احوال خاله اوغلی، بوردا نیه دوروبسان؟
كیلاسا نیه گئتمیبسن؟
با حالی پریشان گفتم دعوا كردم گناه من نبود، پسره پررویی كرد، من هم.....
به سمت من آمد، گفت:
خوب برو سركلاست، گفتم آقا برهان مدیر میگه چون باباتو نیاوردی اخراجی! گفت:
نه تو برو كلاس، من جوابشو میدهم.
سر كلاسم رفتم، دیگه هیچ خبری نشد، نه از ناظم و نه از مدیر مدرسه، ولی با این وجود هر روز انتظار داشتم آقای پورعبدالله حداقل به من حرفی بزند، مخصوصاً در یك كوچه سكونت داشتیم؛ قم كوچه سی
شاید چندین بار هر روز می دیدمشان و حتی در هفته چند بار به كلاس ما می آمد، تا اینكه یك روز با پدر مرحومم در میدان قطب (قوط میدانی) روبروی هم آمدیم، با پدرم حال و احوال كردند و بنده هم سلام دادم و ایستادم در كنارشان، بابام از وضعیت من پرسید و ایشان به من اشاره كرد و گفت:
یك حسابی با ایشان دارم، چون دلم نمی آمد بهش بگم، الان پیش بابات بهت میگم، پسرجان تو برای درس خواندن اینجا آمدی نه برای دعوا، حالا پیش بابات بهت میگم یك بار دیگه دعوا یا بی نظمی كنی میدونم چطوری حقت را بگذارم كف دستت، مگه من روز اول نگفتم هر مشكلی بود بخود من بگید ...

خدا بیامرز ابهت خاصی داشت، حتی قبل از ایشان معلمی داشتیم كه به دلیل عدم كنترل كلاس عوضش كردند، مرحوم پورعبدالله آمد یكی از همكلاسی هامون آقای دكتر هاشمی در درس ضعیف بودند بعد از آمدن مرحوم پورعبدالله شاگرد اول كلاس شده بودند خودش میگفت من فقط بخاطر ترس از ابهت آقای پورعبدالله شاگرد ممتاز شدم.

یادش گرامی و روحش با عظمتش شاد
سپس پسر دایی رستم را دیدم، همان مردی که استاد و قاری بین الملی قرآن است و استاد ضرغام  نظری در مورد ایشان چند باری در گروه تلگرامی سهند آوا صحبت کرده بود.
با ایشان هم دست دادم و نشستم پای سفره.
طریقه سرو غذای مراغه ای ها با تهران و دیگر شهرها متفاوت بود و مطمئنم این رسم چند صد سال قدمت دارد.
سینی های مسی قاجاری را آوردند و در هر سینی (مجمعی) غذای سه نفر به اضافه ملزومات قرار داده شده بود و هر سینی را جلوی سه نفر گذاشتند و رفتند، این نوع پذیرایی را اولین بار می دیدم و برایم جالب بود.
پس از صرف ناهار و دعای احسان که توسط ملای مسجد خوانده شد، فاتحه ای فرستادیم و بلند شدیم.
با تک تک فامیلهای مادر که می شناختم روبوسی کردم و جویای احوال شدیم،
پسر دایی یحیی، دایی مردعلی (مالا مرد عالی) پدر دکتر حاجی زاده، حاج هادی رضایی و....
پس از خدا حافظی از فامیل خودم را به مرکز شهر رساندم تا مشکل برقی ماشین را حل کنم اما سرمای هوا باعث شده بود فنی کارهای شهر، مخصوصاً باطری سازها، در خانه بمانند.
نمی دانم، شاید هم از شانس من بود. گشتی در شهر زدیم، با عموجان رفتیم قورت میدانی و مقداری خرید کردیم و راه افتادیم به طرف منطقه سهند آوا. باران نم نمک می بارید و ما در راه پرخطر مراغه به هشترود در حرکت بودیم.
به سه راهی کلبی کندی که رسیدیم هوا کاملاً تاریک شده بود، راهنما زدم تا به طرف سهند آوا از جاده خارج شوم،
به آرامی ماشین را کنار کشیدم و با سختی تمام فیوز سوخته را در تاریکی تعویض کردم و راه افتادیم.
برف شدیدی در حال باریدن بود و گِلهایی که ماشینهای جلو پرتابشان کرده بودند  شیشه چراغها را کِدِر و چراغهای ماشین را کم سو کرده بود، چراغها را تمیز کردم و دوباره حرکت کردیم با سختی زیاد در حالی که برف می بارید خودمان را به پاشا بئی رساندیم، دوباره برف پاک کن
از کار افتاده بود، دیگر فیوز هم نداشتم،  با اطلاعات ناقصی که داشتم تکه سیمی پیدا کردم و چند شاخه جدا کردم و دور فیوز سوخته پیچیدم و برف پاکن ها را درست کردم و راهی شدیم، با گذشتن از روستای آتش بیک در سربالایی به راهمان ادامه دادیم، ماشین با دنده یک به سختی در حال صعود از سراشیبی پالان توکن بود که یک دفعه برق قطع شد و خودرو از حرکت ایستاد، ترمز کردم و انداختم دنده، پس از کمی سُر خوردن ایستاد.
به عمو اسد گفتم پشت ماشین سنگ بگذار تامن پیاده شوم.
سنگ بزرگی از کنار جاده آورد و پشت ماشین گذاشت.
پیاده شدم تا زنجیر ببندم اما فهمیدم که اینجا به هیچ وجه نمی توان زنجیر بست، سراشیبی تندی که انتهایش دره ای بسیار عمیق است و حتماً ماشین به ته دره سقوط خواهد کرد.
زاپاس را در آوردم و یکی از زنجیرها را  بستم.
چند متر بالاتر سه نفر از اهالی روستای باتمان قلیج در حال بستن زنجیر چرخ به نیسان بودند.
جک زدم و زاپاس را با لاستیک زیر ماشین عوض کردم جک را که بر داشتم ماشین یک متری رو به دره سر خورد، یهو با وحشت و ناامیدی  گفتم؛
وای ده ده
ماشین گئتدی

 ماشین که ایستاد سنگ دیگری پشت لاستیک گذاشتیم و برای چندمین بار مشکل برق را حل کردم و به کمک نیسانچی ها ماشین را به نقطه امنی رساندیم.
 دیگر برف نمی بارید، هوا بسیار سرد بود و جاده پوشیده از برف و یخ، راه را از بی راه نمیشد تشخیص داد.
آسمان سیاه بود و زمین سفید،
به عمو جان گفتم بنشین حرکت کنیم،
گفت: من کمی پیاده میام، جلوتر سوار خواهم شد، سر پایینی که رسیدم نگه داشتم تا سوار شود، گفت: من روی سپر می ایستم، تو برو.
با تک زنجیری که بسته بودم و یخ زیر برف در سطح لغزنده جاده

با دنده یک ماشین با سختی حرکت می کرد، سر سه راهی کله نو رسیدم و ماشین را رو به قره کلک چرخاندم و ایستادم، با صدای بلند گفتم عمو بیا جلو 
صدایی نیامد، دوباره صدا کردم باز صدایی نیامد.
پیاده شدم، از عمو خبری نبود، تقریباً 3 کیلومتری در تاریکی و سرما و یخبندان و بیابانی که گرگهای گرسنه در حال گشت زنی هستند  پیش آمده بودم!

قارشیمدا دره وار کئچیلمز داغ وار
دالیمدا یارا وار ساغالماز داغ وار
گوزومون یازیندا سارالمیش باغ وار
ایچیمه قیش یاغیر یاز قوجاغیندا
قانادسیز قارتالام اوچا بیلمیرم
قانداللی آیاغام قاچا بیلمیرم
دیلیمدن قیفیلی آچا بیلمیرم
ایچیمه قیش یاغیر یاز قوجاغیندا
هاراییم ایتیبدی های وئره نیم یوخ!
قارانلیق گئجه مه آی وئره نیم یوخ!
سایاچی بابایام پای وئره نیم یوخ!
ایچیمه قیش یاغیر یاز قوجاغیندا
حس خوبی نداشتم، حالم خیلی بد بود، با خودم گفتم حتماً موقع دور زدن از پیچ افتاده، حتما دست و پایش شکسته و الان زخمی شده و نیاز به کمک دارد، یا نه شاید گرگها از پشت ماشین او را ربوده و برده اند!
گرفتار بد مصیبتی شده بودم!
نه راه پس داشتم نه راه پیش! 
جواب فامیل و زن بچه اش را چه خواهم داد!
کابوس وحشتناکی بود، قلبم داشت از جا کنده میشد، تپش شدیدی در سینه داشتم،
ممكن است...
ممكن است چند روز دیگر
جیبهایم پر شود از برف
ممكن است چند روز دیگر
نامه های گرسنه برسند و
شرم سیگاری برایم بگیراند
ممكن است ناگهان چایی ام سرد شود،
ممكن است زیر سیگاری را در بالكن بگذارم و پر شود از مه
سینه ام از دل
دلم از صدا
صدایم از گریه...
ممكن است...
دنده عقب گرفتم دور بزنم برگردم، نشد!
ماشین سر خورد و کمی از جاده خارج شد، تصمیم گرفتم بروم قره کلک و کمک بیاورم، با خودم گفتم نه ممکنه دیر بشه و دیگر نتوانم تنها عمویم را ببینم.
سکوت صحرا شدیداً نفرت انگیز بود،
قفل فرمان را برداشتم، ماشین را روشن رها کردم و با ترس و نگرانی راه افتادم، با چشمانی اشک آلود و پاهایی که رمق راه رفتن نداشت در جاده برفی رو به پائین جاده حرکت کردم، با صدای لرزان و چشمانی اشکبار داد می زدم:
عمو
های عمو، های عمو ...
صدایم در کوه می پیچید و ناامیدی و نگرانی
در وجودم هیچ صدایی شنیده نمیشد و هیچ سیاهی یا نوری هم نبود

500 متری که از ماشین دور شدم و با خود آیت الکرسی را می خواندم و الله لحافظون می گفتم.
بالاخره صدای عمو جان را شنیدم.
داد می زد نترس دارم میام (قورخما گلیرم گلیرم ....)
 و عشق، انکار شدنی نیست
عشق، انکارشدنی نیست.
گرچه با پایان زندگی،
فرداهایی جریان دارند.
آنگاه که دیگر
نمی توانم به انتظار تو بمانم،
و تو ناگهان،
تمام عیار فرا می رسی.
و سرک می کشی به همه ی جاهای تاریک
آنجا که برشیشه ها بوران برف برخورد می کند
آنجا که انتظاری یک چند دقیقه ای، یک    قرن می شود
چنین صبری برازنده ی تو نیست
ما انسانی ماشین زده ایم 
و بوران در مسیر رفت و برگشت
به شیشه ها اصابت می کند
و بر مسیرهای دور دست
که به تعقیب ما می آیند.
و برای خانه ای که دیگر
غمگین و ساکت خواهد ماند
و سر و صداها
و سر و صداهای کتاب ها از شمار می افتند
جایی که تو پشت درب آن
شکوه هایت را شروع می کنی
از سیر تا پیاز می گویی و
فرصتی به من نخواهی داد
و برای این ممکن است
همه چیز را از دست بدهی
و قبل از همه ی آن ها
من را و همه ی باورها را
و دیگر دشوار است برای من
که تو شکیبایی نداری
و همه ی روزها
از لابه لای در عزیمت می کنند.

خدا را شکر کردم خطر بزرگی از کنار گوشم گذشته بود ولی تا بهم برسیم نگران حمله گرگهای وحشی بودم از شانس بد صبح داستان ساری قورد (گرگ آدمخوار) را در گروه سهند آوا خوانده بودم.
داستان گرگی که در همین منطقه کمی بالاتر در سرمای زمستان 11 نفر از اهالی را به نوبت خورده بود.
 قوه تخیلم شدیداً تحت فشارم گذاشته بود و تصورات رهایم نمی کرد.

بالاخره عمو جان رسید، ماشین را در جهت درست قرار دادیم و حرکت کردیم و وارد قره کلک شدیم، در قره کلک زنجیر دوم را بستیم و به طرف سرسکند حرکت کردیم، با هر مشقتی بود به ده رسیدیم.
شام خوردیم و برای شب نشینی رفتیم
منزل حاج حمزه (میرزا عوض)
آیات را محکم گیرا و همراه با فهم خواندم تمام شد، بعد حاجی در حالی که با استکان و نعلبکی ور می رفت با لبخندی شیرین و رضایت بخش که خاص خودش بود رو به من کرد و گفت:
احسنت ساغ اول اَلویی ور منه گوروم

دستم را گرفت کمی فشار داد و با محبتی تمام  لحظاتی تکان داد و خنده کنان گفت:
داها من سنه ایمان گئتریدیم ساغ اول، ساغ اول، داها بونان بویانا کربلایی ممی دن زاد دان هر نه سوروشسون جاواب وئره جیم

اوغلان بونا آلما گئتیرون دئمَیینن دئیلکی کیشی ماللا اوغلودو اؤزیده کی الحمدالله باساواد دی و.........

من از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم.
یکی بخاطر تشویش شیرین حاجی و دوم بخاطر اینکه توانسته بودم جو غم انگیز را تغییر دهم و برای لحظاتی هر چند کوتاه حاجی عزیز را که جدا مایه افتخار و سربلندی کل روستاست بخندانم و.......
(داها یاخشی.
دئدی :
نورو ائوده؟
دئدی:
ننه سیده ائوده دیر.
دئدی:
بس نور اعلی نور اولدو)
فکر می کنم تحمل آن همه دشواری و استرس ارزش دیدن این لحظه ها را داشت ........
عزیزانم داستان سفرم را به پایان می برم و ممنون توجه شما خوبان هستم
روزگارتان بکام
هیچ اشکالی ندارد احساساتی داشته باشیم که دیگران چیزی از آن درک نکنند ...
هر کسی سفر خودش را می رود ...

بگذار که زمانی دراز
زمانی دراز
عطر موهای تو را نفس بکشم
مثل تشنه ای در آب یک چشمه
تمام چهره ام را در آن فرو برم و مثل یک دستمالِ عطرآگین
تکانش دهم
تا تمامِ خاطرات به هوا بریزند.
کاش می دانستی که من در موهایت چه می بینم
چه احساس می کنم و چه می شنوم!
روح من با عطر موهای تو سفر می کند
مثل روح دیگرانی که با موسیقی
موهایت پر از رویاست
پر از بادبان است
و دکل و دریاهای پهناور که بادهای موسمی شان مرا به سرزمین های دلفریب می برند
جایی که آسمانش
آبی تر و عمیق تر از هر جاست
و هوای اطرافش پر از عطر میوه ها و برگ‌ها و پوست آدمی
در اقیانوس گیسویت
بندرگاهی ست
پر از آوازهای غم انگیز
مردهای قوی اندام از تمامیِ اقوام و کشتی هایی با شکل های گوناگون
که ساختمانِ پیچیده ی بی نقص شان را بر آسمانی بزرگ کنار هم چیده اند
آسمانی که گرمای جاودان در آن لمیده است
در نوازش موهایت
کسالت ساعات طولانی ست
روی یک مبل راحتی در اتاقی در یک کشتی زیبا
میان گلدان ها و تُنگ های پر از آبِ خنک کشتی مثل گهواره تاب می خورَد
و از بندر پیدا نیست
در اجاق سوزانِ گیسویت
بوی تنباکوست،
آمیخته با افیون و شکر
در شامگاه موهایت
درخشش لاجورد حارّه
و در ساحل پرزدارش
از بوی قیر آمیخته با مُشک و روغن نارگیل
مست می شوم.
بگذار که گیسوی بافته ی سنگین و سیاهت را زمانِ درازی به دندان بگیرم. وقتی که گیسوی نرم و یاغی ات را دندان می زنم
انگار که تمام خاطرات را می بلعم.
برف شدیدی می بارید و حال این برف زیبا بود و شکوهمند و یادآور خاطرات  روزهای شیرین بچگی، برفهایی که روی پله های خانه حاج عمو نشسته بود کاملاً مرا به چندین سال پیش برد و پله های برف پوشیده خانه پدری و زمستان های قدیم و.........
بهار ما را به فراموشی سپرده بود و ما ناگهان بدون مقصد به زمستان پرتاب شده بودیم
زمستانی که عنکبوت‌ها به دور قندیل‌های یخ تار تنیده بودند
ما در زمستان سقوط کرده‌ بودیم بدون:
کلاه
چتر
پالتو
این دستان ما خاموش و سرد در زمستان
به دنبال مأوا و سکوت بودند
ما نمی‌توانستیم به سراغ دست‌هامان بیاییم
و آنان را در زمستان پرستاری کنیم
ما دشمنان را نمی‌شناختیم
فقط سرما و زمستان را حریف خویش می‌دانستیم
کسی از میان برف و یخ گفت:
صبوری ما توانست این سرما و زمستان را برای ما رقم بزند.
همه با دهان خاموش سخن‌اش را با سر تأیید کردیم
هنوز برف میبارید.

از پله های تازه ساز سیمانی سفید پوش بالا رفتیم، به رسم ادب ابتدا عمو و زن عمو وارد اتاق شدند، بعد من و پسر
عموها.
زنهای روستا در اتاق سمت چپ راهرو نشسته بودند و مصی زن عمی، همسر حاج عوض و مادر بزرگ همسرم
آنجا بود، او سه ماهی بود در سوگ پسر جوانش نشسته و تا امروز اهالی با محبت روستا هیچ شبی او را تنها نگذاشته اند و هر شب از وقت  استراحت خود میگذرند تا شریک غم این خانواده باشند، با همه سلام و احوالپرسی کردیم و نشستیم، عمو جان فاتحه ای داد و حمد و سوره و صلواتی خوانده شد و .......
مصی ننه دستمالی در دست داشت روی تشکچه ای نشسته بود و به باغلی (رختخوابها) تکیه داده بود و زنهای روستا نیز در دو ردیف کنار و روبرویش نشسته بودند
با چشمانی غم آلود نگاهی به ما کرد با اوخشاما (نوایی غمگین در عزا) شروع به گریه کرد
بالالاریم! گئلیردوز گئتیریدوز
یورولدوز اتوریدوز
منیم او گؤزل بالامی، منیم او پهلوان نیشان بالامی، منیم او مجلیس لر نیشانی بالامی و.........با سوز و گدازی برخواسته از دل مادری

یک دل سیر گریه کردیم
و بلند شدیم به اتاق روبرو رفتیم
حاج عوض و مردای روستا آنجا نشسته بودند، پس از دست دادن و روبوسی نشستیم
فاتحه ای خوانده شد، تسلیتی گفتیم، سکوت موقت حاکم  بر مجلس شکسته شد، پسر عمو مظفر، پسر ارشد حاجی، با اوخشاما شروع کرد به گریه ای سوزناک

آی عزیز عم اوغلانلاریم گئلیردوز گئتیردوز، منیم او آرزیلی قارداشیمی منیم او ........
آغلارام یاشیم گئلر، یاشیمنان خوشیم گئلر و چند اوخشامای دیگر خواند جمعیت را شدیداً تحت تاثیر قرار داد و اشکمان را در آورد.

باز فاتحه ای خوانده شد و چایی آوردند
کم کمک حرفهایی رد و بدل میشد، من کنار حاجی نشسته بودم و حاجی دستش را بر پیشانی گذاشته بود و با غمی که در چشمان خیسش  پیدا بود در فکر فرو رفته بود.
احوالش را پرسیدم با صدای غمگین اما پر طنین جوابم را داد، کمی حواسش پرت سوالم شد و از آن فضای فکری خارج گشت.
عمو جان ماجرای گرفتاری در برف را تعریف کرد، عده ای مرا مسخره کردند
و عده ای که عاقلتر بودند دلگرمی میدادند و شکر میکردند و گاهی به ناچار یا می خندیدم و یا از خودم دفاع میکردم، در پاسخ یکی از حاضرین گفتم مگر آیت الکرسی های من میگذاشت گرگی به عمویم نزدیک شود، حرفم تمام نشده حاجی با خنده  گفت:

گئده سن اللهین او ایکی رکعت نامازین زورینان قیلیسان، سن نه بیلیسن آیت الکرسی نمنه دی! مردمی سریمه ماللانین بی ناماز اوغلی

گفتم بلدم اجازه بدی میخونم، ببین چه عالم زاهدیم من، انشاالله که ریا نباشه و شروع کردم به خواندن

       بسم الله الرحمن الرحیم 
 
 اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَهٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْض  من ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ. منْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ
  لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِن بِاللّه 
 فقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقَىَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ   أوْلِیَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ

در حین خواندن آیات چهره حاجی و لبخند رضایتش را میدیم.













نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار سایت
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین