تبلیغات
روستای قره کلک - گذری برتاریخ روستای عمرانکندی
 
روستای قره کلک
این وب سایت دربردارنده نظرات مطالب پیرامون روستای قره کلک و منطقه ی سهند است
درباره وب سایت


این وب سایت برای معرفی بیشتر روستای قره کلک در فضای مجازی ایجاد شده و تلاش دارد تا با بهره گیری از این فضا پتانسیل ها و ظرفیت های این روستا را برای خوانندگان معرفی کرده و ابزاری باشد برای منعکس کردن مشکلات قره کلک و روستاهای اطراف. شما میتوانید نظرات و پیشتهادات خود را برای ما بفرستید از طریق ایمیل یا شماره تلفن 09360431509

مدیر وب سایت : پرویز فضلی
مطالب اخیر
Make your flash banner free online
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما وب سایت روستای قره کلک در انعکاس مشکلات روستا و معرفی آن در ایم چند سال موفق بوده است؟





گذری بر تاریخ روستای عمران کندی داستانی است که در بردارنده تاریخ این روستا و حوادثی در باره آن می باشد عمران کندی از روستاهای شهرستان هشترود در بخش نظر کهریزی است که یکی از روستاهای زیبا و مهمان نواز شهرستان هشترود می باشد
نویسنده ی این کتاب صفر بلیغ پور بوده و ویراستار آن جناب صدیقی می باشند





هنوز زخم جانکاه معاهد گلستان التیام نیافته بود که زخم عمیق تری بنام ترکمانچای قسمتی از پیکره میهن را ساطور زد.همگان در مسجد تبریز شنیدند که آقا بزرگ در مقابل چاپلوسان بی خبر از فنون جنگ وهزینه جنگ در مقابل اصرار فتحعلی شاه که میگفت همه حاضرین اصرار میورزند جنگ دیگری آغاز کنیم نظرت چیست؟ این مرد وطن پرست عرض کردقربان کل درآمد کشورما سالیانه چه  مبلغ هست؟ شاه جواب داد شش کرور و آقا بزرگ پرسید درآمد سالیانه روسها چه مقدار هست؟ شاه جواب داد من شنیده ام شصت کرور
وزیر دانشمند عرض کرد قانون وعقل دلالت میکند شش کرور با شصت کرور وارد جنگ نشود.ولی آنانکه با حکم جهاد وشور وطن خواهی بی خبرانه پادشاه را به آن ورطه رسانیده بودند در مقابل ، فریاد مخالفت سردادند وا اسلاما وای ناموس وطن وای غیرت ایرانی و بدینوسیله کشور نیمه جان را را وارد جنگ کرده مرزها تا کنار ارس تحلیل یافت .
در اهر یکی از قصبه های کشور در خطه آذربایجان هم گروهی از طرفداران جنگ مردم را به شروع آن تشویق وراضی کردند و تنها مرد غریب که مکتب  در یکی از دو اتاق اجاره ای دایر کرده بود به شاگردانش حرف میزد و از جنگ انتقاد میکرد او میگفت اینانکه دولت را زیر فشار گذاشته مجبور به جنگ دوباره میکنند کوچکترین اطلاعی از جنگ ونظامیگری وقشون واسلحه ندارنداگر اسلحه دستشان بدهند به جای قشون دشمن یک بزغاله را هم نمیتوانند بزنند فقط برای اینکه از قافیه بی خبران عقب نمانند بر طبل جنگ میکوبند. اینان بجای ابزار جنگ باید قلم بردارند ودوات بدست بگیرند بیسوادها را سواد بیاموزند در دعاوی داوری کنند در دنیا که دروازه هایش بروی ملت ایران گشوده شده رفت آمد کرده قیاسها را بیاموزند
این گفتار او بوسیله ۳۸ نفر از شاگردانش که سال پنجم تحصیلی خود در پیش او میگذرانیدند به تمام نقاط اهر رسوخ پیدا کرده بود بدین دلیل چندتن از علما از او کینه بدل داشتند و در منبرها گهگاه اورا فردی با نام جعلی، جاسوس وگاهی مرتد خطاب میکردند.او که همگان کربلایی میرزا یوسف یا آقا میرزا میشناختندش  در صرف ونحو ادبیات عرب استاد بودبه زبانهای ترکی فارسی روسی تسلط کامل داشت به شاگردان قرائت قران را نیک آموزش میدادو گلستان شیخ اجل سعدی را از بهر درس میداد.شاگردان او در مجالس ومساجد اگر ملایی آیه ای میخواند وسپس در مورد آن توضیح میدادمیخندیدند وقرائت با لهجه قاری را به باد تمسخر میگرفتند. شاگردان او هم قرآن را با قرائت واصول صحیح وزیبا میخواندند وهم درحفظ آن میکوشیدند. بویژه صحبتهای حاشیه ای و خارج از درس او باعث شده بود شاگردان از اطلاعات عمومی بسیار زیادی برخوردار گردند آنانکه با میرزا یوسف مشکل داشتند هرروز بیشتر از قبل مردم را به بهانه های مختلف برعلیه او میشوراندند چنانچه بعضی از خانواده شاگردان سعی میکردند مانع رفتن فرزند خود به درس آقا میرزا باشند ولی از خوش شانسی او  جوانانیکه پیش او مشغول تحصیل بودندآنقدر بزرگ شده بودند که نیک وبد را از هم تشخیص داده و بزرگان خودرا متقاعد نمایند که آقامیرزا مسلمانی هست مومن و عالمی با دانش ومردی هست وطن پرست و هم وطنی هست مردم دوست و اگر بر علیه بعضی از ایشان حرف میزند به این دلیل هست
است که انچه این میداند آنان نمیدانند. آقا میرزا عقیده دارد هیچ دشمنی برای دین  خطرناکتر از خرافی سرایی دوستان نادان نیست ، اوعقید دارد اگر رسول خدا با مشرکین و دشمنان جنگ کرد در زمانی بود که یارانی داشت ، پس چرا آن روز که یارانش به حبشه مهاجرت کردند با مکیان وارد جنگ نشد چون نیرویی نداشت اگر از آن هفتاد هشتاد نفر میخواست شمشیر بدست گرفته با مشرکین مکه شروع به جنگ کند آنان با جان ودل پذیرفته تا آخرین قطره خون کار وزار میکردندولی همین باعث میشد بهانه بدست دشمن بیوفتد که همه مسلمین را نابود کنند.آقا میرزا به روحانی بزرگ شهر نوشته بود آقا چرا پیامبر بزرگ اسلام را به مردم راهزن معرفی میکنی سه شب پیش در بالای منبر گفته ای پیامبر به یارانش گفت بروید کاروان مکه را لخت نمایید. این جمله در شهر پیچیده در اسلام راهزنی با این حساب گناه محسوب نمیشود وقتی حرف میزنی همه زوایا را توضیح بدهیدمردم متوجه بشوند. اقا به رسول گرامی خبر اوردند مکیان اموال فراریان ومهاجرین را بار کرده برای فروش به شامات میبرند پیامبر هم دید همه مهاجرین حاضر غمگین هستند واین خبر آنان را ناراحت کرده فرمودند بروید اموالتان را پس بگیرید و چنین ایراداتی بر آتش دشمنی با او دامن زد.
روزیکه خبر معاهده ترکمانچای وغرامت جنگی و... به گوش ملت رسیدو همه ملت را  بیش از شهدای وطن ، این معاهده ننگین عزادار نمود
در هرکجای ایران که این خبر پیچید مردم عزادار شده وزبان به انتقاد ونفرین وفحش وناسزا گشودند . در اهر شاگردان آقا میرزا تشخیص ودانش استاد را به رخ میکشیدند و میگفتند
آنانکه طرفدار جنگ با روسیه بودند امروز چهره عوض کرده خیلی راحت جزء منتقدین شده اند.یکی از روحانیان بزرگ بعد از خبرترکمانچای در مسجد گفت ما کارشناس دین هستیم نه دخالت در امور کشور داری رابعهدداریم نه در امور جنگ شرکت داشتیم آقا میرزا در اینمورد یک سخنرانی در جمع شاگردان وافرادیکه درحیاط کوچک اجاره ای نشسته بودند ایراد نمود و توجه ها رو به خود جلب کرد او بعداز صلوات وخطبه کوتاه گفت درد همین است شما نه از کشورداری درکی داریدنه مفهوم جنگ را درک میکنید بدبختی بزرگتر اینکه از دین هم شناختی ندارید شما ملا ومبلغ دینی  شده اید که پیامبرش در دهها غزوه شرکت کرد. خلفایش با همه قدرتهای آنروز جهان ستیز کردند همه اولیاش زندانی و محصوروحتی در میدان جنگ شهید شدند همین امام حسین( ع)  که آب ونان شما شده کجا به شهادت رسید؟  لای لحاف وقو یا در روی خاک کربلا؟ امام برای چی از زادگاهش به طرف کوفه آمد؟ شما مانند دکان داری که بجای تولید فقط به خود کالا توجه دارید امام آمد که دولت اسلامی تشکیل دهدو دولت صالحین وعدالت . امام علی برای چی مورد خشم آزمندان شد چون بین آن شتربان وآن طلحه وزبیر حتی مالک اشترفرقی قائل نشد این فتحعلی شاه احمق را تحریک وتحریص کردید که یک سوم این خاک را به باد داد آنانکه خواهان جنگ بودند در مقابل گفتار آقار میرزا میگفتند او مرتد و جاسوس هست با سیاست یعنی تزویر وریا آنان بحدی ازین حرفها زدند که سرانجام مامورین دولتی بدستور سرهنگ ونایب الحکومه شبانه وارد خانه پیرمرد شده اورا به همراه سه نفر دیگردستگیر کردندروز چهارم آن سه نفر را آزاد وروز پنجم جنازه پیرمرد را تحویل همسر پیرش نمودند



فصل۲ گذری برتاریخ روستای عمرانکندی

نم نم باران برگونه برگهای درختان نوازش میداد همه جا ابری وهوا تاریک بود از هیچ گوشه ای هیچ صدای به گوش نمیرسید مردم شهر وروستا در خانه های خود پیرامون  کرسیهای خانگی جمع وهمه جا صحبت از تکه شدن ایران ولی در اهر صحبت از بناحق کشته شدن میرزا یوسف بود
شب کماکان میگذشت وهمه چیز غرق در تاریکی مطلق بود که یک سیاهی وارد باغ  شد و به طرف خانه باغ گام کشید در داخل خانه باغ کنار شهر چراغ کرچکی روشن بود وسوسو میزد دوازده نفر در یکه حلقه درکنار اوجاق که زغالهای سرخ شده نشسته بودند یازده نفر چهره پوشانیده بودند ویک نفر بدون نقاب بود . آخرین نفر که نفر دوازدهم بودوارد که شد فرد بدون نقاب تعارف کرد که او نیز بنشیند وسپس گفت اکنون جمع کامل شد و همه شاگردان آقا هستید ولی دستور هست که کسی کسی را نشناسد ولی همه بنده را بشناسید وحتما بیاد دارید  اصلا یعنی بنده همان آقا میرزا هستم منظور این نیست که روح استاد در من حلول کرده بلکه منظور اینست که آنچه وصیت استاد هست مجازم به آن عمل کنم وآن روشنگری افکار  ونجات دادن مغزها از یخ زدگی است ولی قبل از این بحثها از اینکه دعوت بنده حقیر را پذیرفته به اینجا ودقیقا آنگونه که من خواسته بودم تشریف آوردید قلبا سپاسگذارم من شما دوازده نفر را از جمع سی وهشت نفر انتخاب وبه اینجا دعوت کردم به تک تک شماها اندک اشاره ای کردم جملگی میدانیم آقا میرزا بناحق کشته شد من تصمیم گرفتم دو قاتل سفاک وبی دین این بزرگ مرد را همین امشب به مجازات عمل ننگینشان برسانم ما اگر بریده شدن پیکر وطن را فراموش کنیم اگر خواهران وبرادران اسیر در وطن خودرا از کوههای قفقاز تا شمال آراز( ارس) را فراموش کنیم محال است خون بناحق ریخته استاد خود را فراموش کنیم خود شما بارها به آقا قول دادید که درس آزادگی امام حسین را آموخته اید اکثر شماها حافظ کل یا سه چهارم قرآن هستید میدانید اگر در این راه کشته گردید شهید هستید و اما اکنون در این جمع هیچکدام را نمیشناسید ومنهم شما را نمیشناسم چون چهرهایتان پوشیده شده است ابتدا  باید عرض کنم هرکس تمایل ندارد برخیزد وبرود تا  دنیا دنیاست کسی که میرود نخواهیم شناخت وحرجی بر اونیست من دو دقیقه رو برمیگردانم تا آنانکه میخواهند بروند
اصلان انتظار کشید ولی کسی از جای خود حرکت نکرد واو ادامه داد شیران بیشه آذربایجان حلال باد آن شیری که خورده اید تا قیامت پاکیزه باد دامنی که مهد لالایی شما شیردلان بوده وسپس برخواست بقچه ای آورد و گرهها را باز کرد که داخلش یک جلد قرآن وچهار قبضه دشنه کج دسته استخوانی در غلاف مشاهده شد و آنگاه دست روی کلام خدا گذاشت دوازده دست مردانه روی دستش آمد اصلان گفت من به نیابت شما قسم میخورم اگر تکه تکه مان کردند همدیگر را لو ندهیم و سپس بوسه برکتاب خدا زد و در بقچه را بست وگفت در توبر دوازده کاغذ هست در دوتکه آن نوشته سرهنگ و دوتکه بعدی نوشته نایب الحکومه وهشت تکه دیگر سفید هست هرکدام به نوبت یک کاغذ از داخل توبره بردارید و جلوی نور چراغ بگیرید لطفا هرکس کاغذش سفید درآمد با سرعت از اینجا خارج شود ومنتظر بقیه نماند و بی سروصدا به خانه اش برود
به روشی که اصلان گفت عمل شد فقط چهارنفر باقی ماندند اصلان گفت شما دو نفر که سراغ سرهنگ میروید ازین نظر که نگهبان پشت در خودش را بخواب زده راحتید ولی سگ غول پیکر سرهنگ شبها از زنجیر باز میکنند وآزاد هست مواظب سگ باشید.ولی شما دونفر که به خانه نایب الحکومه میروید دو نگهبان در بیرون خانه قراول هستند وصحبتی با آنها نشده اما نایب الحکومه در اتاق کنج خانه که پنجره بزرگش مشرف به باغ با درختان کهنسال هست کارتان راحت هست هرچند چراغ درون خانه تا صبح روشن هستند ومواظب باشید به خدمه آسیب نزنید هرچند خدمه ها در حال استراحت گاه خود هستند و در آن ساختمان اصلی نیستند. وآنچه خوشبختانه کار را برهرچهار نفر آسان میکند این هست که هردوخانه از یکطرف به کوچه باغ منتهی میشود.
من قرآن سر شما میگیرم و اینجا منتظرتان هستم وسفارش میکنم اگر هرکدام به هردلیل گرفتار شد دومی منتظر نجات او نباشد و از معرکه فرار کند
هرچهار نفر وارد محوطه باغ شده وبا اصلان هم آغوش شدند واز باغ خارج شدند


فصل۳ گذری برتاریخ روستای عمرانکندی
باران نم نم شروع شده بود ولی در حدی نبود که زمین گل آلود شده باشدودو گروه از هم جدا شدند
دقایقی بعددو جوان یل قامت  بالای دیوار خانه سرهنگ  وارد حیاط شدندسگ سرهنگ  به محض استنشاق بوی غریبه ای غرید و از بخت مردان هنوز قلاده اش باز نشده بود و به درخت تنومندی بسته بودند
یک لحظه سگ با حرکتی که کرد قلاده اش باز شد وبا سرعت هرچه تمام طرف غریبه ها رفت و دهانش را باز کرد وپای یکی از غریبه ها را گرفت ولی گویا اخرین گاز عمرش را میکرد جوان دیگر با سرعت مثال زدنی دشنه کج را بسرعت وارد شکم حیوان کرد چون پای غریبه در دهانش بود نتوانست صدایی دربیاورد وآرام سگ کشته شد سرهنگ با لباس زیر با صدای اولیه سگ که از خواب بیدار شده بود به تراس آمد صدا زد عبدالرحیم، قبل از اینکه صدای نگهبان را بشنود سگش را صدا زد (قره قره )در همان حال دستی فولادین در دهان سرهنگ نشست و دستی دیگر با دشنه ای گلوی سرهنگ را برید و برای اینکه سرهنگ از بالا سقوط نکند او را آرام در روی تراس دراز کرد.این دو جوان چنان با سرعت ومهارت کارشان را انجام دادند واز باغ خارج شدند که امروز در میان نظامیان که برای کارهای چریکی وجنگهای تن به تن اموزش میبنند برای این کار باید مدتها آموزش دید
ساعت  حدودا سه صبح بود که هرچهار نفر سالم وارد خانه باغ شدند و دشنه ها را تحویل دادند اصلان گفت در این مورد شکر خداموفق شدید ولی نمیدانم در سفارشی که پنج روز پیش جداگانه به همه دوازده نفر کرده بودم یادتان هست که   بعد از عملیات  در خانه چند نمانید وبه خانوادهایتان بگویید شایعه کنند که رفته به تبریز برای کار و اینکه فردا من صدرصد دستگیر میشوم شکی نیست وشما هم قبل از طلوع آفتاب از اهر خارج شوید انقدر که آبها از آسیاب بیفتد سپس سه نفر را راهی کرد و به شانه  فرد چهارم دست گذاشت و گفت کمی درنگ کن پسرقهرمان ملی که فرد چهارم مثل چوب خشکش زد و با خود گفت مرا چطوری شناخت که کی هستم
 البته چرای اینکه قهرمان ملی کیست بعدا خواهد آمد
اصلان رو به پسر قهرمان ملی کرد وگفت
 سگ را تو کشتی؟
جواب داد بلی ولی چگونه متوجه شدی ؟
گفت پشم خونی حیوان به دشنه که دستت بود چسبیده شده بود؟
بله درست هست
اصلان گفت این چهار دشنه پیش تو بماند و هرجا که رفتی ببر حتما
موقع نماز صبح بود که پسر قهرمان ملی وارد خانه شدبشدت مورد انتقاد پدر قرار گرفت و سپس لباسهایش را عوض کردوبقچه ای را بدست گرفت و نامه ای از پدر دریافت کرد در شال کمرش قرار داو وهنگام خروج پدر گفت در هریس متوقف نشوی به بی بی جان ( عمه) هم سر نزنی ویکراست برو به بیلوردی وبا احتیاط رفتار کن هرگز به ما فکر نکن بموقع  به شما سر میزنم برو به امید خدا
جوان دست وشانه پدر را بوسید وبا مادر وخواهر وبرادر خداحافظی کرد راهی شد

فصل۴
هنوز آفتاب در پشت کوههای مغرب پنهان شده بود که درب منزل خان روستا نواخته شد ساکنین  از صدای کوبیدن در متوجه شدند کوبنده در حیاط هراسان هست چرا که کوبه بزرگ در را کوبیده بود خدمه خانه درب را گشود جوانی را دید با قامت بلند  ، ابروها پر پشت و پیوسته چشمهای درشت وجذاب ، سینه پهن، بازوانی سترگ با روپوش بلند وبقچه ای دربغل سلام اورا جواب داد
تازه وارد پرسید منزل خیراله خان اینجاست
نوکر خانه جواب داد بله
میهمان گفت باید حضوری خان را ملاقات کنم
نوکر گفت اندکی صبر کنی تا اذن دخول بگیرم بعد از دقایقی برگشت و گفت همراه من بیا جوان وارد حیاط وپشت سر نوکر وارد حیاط اندورنی وباغچه شد خان در روی کاناپه ای نشسته بود داشت قلیان میکشید
جوان به رسم ادب دست در سینه به خان احترام کرد با خان احوالپرسی کرد واز دور کمرش نامه پدرش را خارج کردو تقدیم خان نمود
خان جوان را دعوت به نشستن کرد و درحالی که نامه را میگشود وبا ذره بینی که روی قرانی که کنارش بود نامه را خواند جوان هم زیر چشمی خان را برانداز میکرد چرا که چندسالی بود او را ندیده بود .میهمان جوان ازینکه خان در این مدتی که ندیده بود خیلی پیرشده تعجب میکرد .خان بعد از خواندن نامه سر برداشت وبه خادم گفت: صبی( صبرعلی) برو برای میهمان عصرانه تدارک ببین  او تازه راه رسیده وخسته گرسنه هست وتا شما وقت زیادی مانده است
بعد از رفتن صبی خیراله خان که تازه حامل نامه را شناخته بود اورابه آغوش کشید و بوسه زد و از خانواده پرسید ومخصوصا حال پدر را جویا شدوسپس گفت مبادا در روستا کسی بداند که از اهر آمده ای واینجا هم نامت محمدیار نیست بلکه محمدهست و از آنجایی که نمیتوانی با لهجه تبریز صحبت کنی به همگان خواهیم گفت از خلخال آمدی ومردم روستا میدانند که یکی از خواهرانم در خلخال است و میگوییم فرزند خواهرم هستی و از خلخال میهمان آمده ای و ازین لحظه مرا دایی صدا کن حواست باشد اگربا یک نفر از هریزیها ( هریسیها)  ویا اهریها همکلام شوی میفهمند که خلخالی نیستی و با هیچکس دوست نشو
از اینکه در یکی از اتاقهای طبقه همکف جای استراحت برای محمد مهیا شد همه اهل خانه یعنی خدمه واقعا باور کردند که محمد خواهرزاده خان هست  فقط محترم خانم ومینا دخترش میدانستند که محمد فامیلشان نیست
خدمه به این دلیل محمد را بعنوان خواهزراده خان پذیرفته بودندکه هیچ میهمانی در اندرون راه نداشت مگر فردی خاص یا از اقوام نزدیک در غیر اینصورت جای میهمان در اتاقهای حیاط بیرونی بود
حیاط بیرونی بزرگ بود و طویله احشام و آغل گوسفندان به آنجا باز میشد و همچنین درب انبار غله وانبارهای علوفه هم به حیاط بیرونی راه داشت شش باب اتاق بصورت کله هرکدام دارای پنجره مشجع ودرب انها نیز به حیاط بیرونی گشوده میشد در یکی از اتاقها صبی تنهایی زندگی میکرد صبی که نام اصلیش صبرعلی بود مشخص بود  که غریب هست و کسی را در روستا نداشت .سه خانم میانسال نیز بعنوان خدمه کار میکردند و از هریس آمده بودند در یکی از اتاقها زندگی میکردند یک مطبخ خانه نیز کنار در ورودی قرار داشت که پخت پز در آنجا انجام میشد در حیاط اندرونی نیز چهار اتاق بالکن دار قرار داشت که خان وفرزندانش در انجا زندگی میکردند
آنشب مهتابی که ماه وستارگان  در حال رقص همه جای نیم کره خاکی را روشن کرده بودمحمد بیل در دست در باغچه پشت خانه کنار جوی آب سرپا ایستاده بود و به گذشته ها و خانواده اش می اندیشید او حساب کرد که چهار ماه هست که به بیلوردی امده است دوری وبی خبری از خانواده رنجش میداد واینکه بعداز کشتن سرهنگ  ایا کسی متوجه شده وایا فهمیده اند احتمالا و به سراغ خانواداش رفته و پدرو سایر اعضا خانواده را اذیت و آزار میدهند و فکرهای گنگ و بی انتها وبیهوده دیگری به سراغش میامد
محمد از روزی که به خانه خان آمده بود احساس کرده بود که چشمانی اورا زیر نظر دارد و هرگاه با ان چشمان رودرو میشد نگاه سنگین و ازته دل صاحب چشمان را میفهمید ولی هربار که روبرو میشد زود چشمانش را به جای دیگری برمیگرداند تا خدای نکرده آلوده به گناه ووسوسه نشود حق نمک خانه را نداند او بحد کافی در اهر خرابکاری کرده بود او فرزند کسی بود که سالها با خیراله خان رفت وآمد خانوادگی داشت و همچون دو برادر تنی بودند و کوچکترین اشتباهش لطمه زدن به حیثیت پدرش و هردو خانواده بود
ولی گهگاه قلبش به شدت میلرزید و حس غریبی برایش دست میداد که تا آن روزها تجربه نکرده بود
آنشب همه گذشته اش چون پرده سینما از جلوی چشمانش میگذشت و چنان غرق در افکارش بود که نه از گذشت زمان خبر داشت نه کسی که نزدیکش شد متوجه شد
در یک لحظه دستی روی شانه اش نشست ورشته افکارش پاره شد و به عقب برگشت و چیزی که باورش نمیشد مشاهده کرد یه لحظه فکر کرد خواب میبیند
_س س سلام
_ش شمایین
_خخ خو خوب هستین
صاحب دست کسی نبود جز صاحب همان چشمان نافذ دختر خان مینا خانم که محمدیار عاشق شده بود
مینا خانم گفت: بله من چی شده؟ چرا هراسانید،؟ چرا وحشت   کردید؟
_ اخ اخه اخه من من
_ چیه؟ من فکر میکردم با ان کارستانی که کردید اگر شیر درنده را هم ناغافل ببینی نمیترسی ولی مثل اینکه اشتباه میکردم
_ ن نه اخه من
_ من چی؟
_ در این وقت شب شما اینجا تنها من
_ اقا محمد یکراست میروم سر اصل مطلب و حاشیه بازی نمیکنم شما از عشق دختر چه درکی دارید؟
_ م من عشق خانم  چیزی شده خواب نما شدین؟
_ خودت چی؟
_ منظورتان را متوجه نمیشوم ؟
_ تا کنون عشق به سراغت آمده یا نه خودت چی تا حالا عاشق شده ای؟
_ م من ن نه نشدم
_ ولی من عاشق شده ام  بیش از چهار ماه هست عاشق شده ام رفتار ونگاههای تو به من نشان داده که یکطرفه عاشق نشده ام ویقین دارم در قلب خود جایی برای من ساخته ای
محمد ساکت مانده بود و اب دهانش خشک شده بود و از شنیدن مسایلی که همیشه دلش میخواست همانطور که دوست داشت اتفاق میافتاد وعشق محبوبش چنان عافلگیرش کرده بود نه میتوانست حرف بزند نه میتوانست حرکت کند هاج واج فقط مینا خانم را نگاه میکرد یک لحظه به خودش آمد و به مینا گفت  را راستش را بخواهید من هم عاشق متانت ورفتار و کردار شما شده ام ولی احساس شرم میکردم  که برایتان چیزی بگویم تا آخر شب هر دوعاشق با یکدیگر گل گفتند وگل شنیدند


فصل پنجم

نسیم پاییزی گونه برگها را زرین میکرد و درختان لباس بهار وتابستانی از تن دور میکردند وکشاورزان به گاوهای شخمی هو هو میکردند وگاوآهن سینه زمین را میشکافت وبذور گندم زرین در رحم خاک پنهان میشدند تا در تابستان سال بعد از ثمره ان که پایه واساس زندگی بشریت هست بهره ها گیرند همه حساب وکتابها رعیت جماعت صاف شده بود و بدهکار وطلبکار خیالشان راحت شده بود دارا لباس تازه پوشیده بود و ندار در پی وصله ای برای پوشانیدن سوراخهای لباسش .آنکه داشت شیشکی که قورمه کرده درخیک نهان داشته بود وفقرا به انداز وحدودآرد و بلغور وپیاز ونخودو.... زومار کرده بود
ناگهان صدای فرید پسرجوان روستا با چاروق از پوست کله اولاغ پاهایش کرده بود بلند شد مشتلوق مشتلوق
طولی نکشید میدانک جلوی حیاط بیرونی مملو از اهالی روستا شد و دو شیشک آماده ذبح کردند انتظار به سر آمد ودرشکه ای دو اسبه متوقف گشت و درب درشکه باز شد وغلامحسین خان تنها پسر خیراله خان از درشکه پیاده شد و فرد دومی نیز پشت سرش از درشکه خارج شد قبل از اینکه خود جوانان جلب توجه کنند کفشها ولباسهایشان که اهالی برای اولین بار میدیدند جلب توجه میکرد دو شیشک جوان قربانی شد که یکی به دستور خان بین اهالی تقسیم شد و دیگری برای مصرف داخل عمارت به مطبخ خانه رفت.
با سر وصداو صلوات هر دو جوان وارد خانه اربابی شدند ولی محمد قصه ما از غلامحسین ودوستش اصلا خوشش نیامد گویا دلش به او خبر داده بود روزی دشمن خونی همدیگر خواهند شد
شام شاهانه تهیه شد وسفره در طبقه بالا گسترده شد ومحمدیار بنابه درخواست زولیخایش( مینابانو) تنی به آب زد ولباس نو پوشید وطبق معمول همیشه در سرسفر نشست و شروع به خوردن غذا کردند
بعد از جمع شدن بساط شام لبها به صحبت گشوده گردید وابتدا غلامحسین از خواست که محمد را معرفی نماید که خیراله خان با تعجب گفت مگر محمد را نمیشناسی؟ جوان جواب داد نه پدر نمیشناسم غلامحسین خان در سرسفره از حرکات ونگاههای محمد ومینا چیزهای متوجه شده بود ومکدر گشته بود در پی بهانه ای بود محمد را تحقیر نماید واگر جوان همراهش هم متوجه تنها خواهرش ومحمدیار شده باشد به او بفهماند این جوان هرکس که باشد در شان خانواده ما نیست و دقیقا جوان هم متوجه شده بود وحسادت جوانی عذابش میداد
خیراله خان گفت ایشان محمدیار پسربزرگ عمویت نصراله بیگ است من خیال میکردم شما همدیگر را میشناسید غلامحسین با قیافه متعجب نگاهی به پدر کرد و گفت عمویم؟ عموی من کیست؟ تا آنجای که من خبر دارم شما برادری نداشتید که عموی من باشد شما دو خواهر دارید که یکی درخلخال هست یکی هم در اهر ولی برادری ندارید خان که متوجه اوقات تلخ فرزندش شده بود یکجوری که اور متوجه گفتارش کرده باشد گفت مدتی که شما از کشور دور شده اید گویا فراموشکار هم شده ای محمد فرزند نصراله بیگ است محمد فرزند جان جانان من است نصراله بیگ را همه عالم میشناسند خیلی ها از دانستن نام او از خوشحالی در پوست خود نمیگنجند ومیخواهند با ایشان مراوده داشته باشند غلامحسین حرف پدر را نیمه تمام گذاشت ووسط حرفش پریدوگفت چرا؟ مگر چه شد؟ پدر گفت نصراله خان مدال افتخار از دست عباس نیرزا گرفت در مسجد جامع تبریز و عباس میرزا ایشان را قهرمان ملی لقب داد چون در جنگ تا مای جان نبرد کرد و پایش را از دست داد در همین صحبتها جوان همراه غلامخسین نیز متعجب شد زد زیر خنده وگفت عاباس میرز عاباس میرزا  عاباس میرزاها خودشان کی هستند که قهرمانشان که باشند؟ نیمی از وطن را بوسیله همین پهلوان پنبه وقهرمانان ملیشان از دست دادیم محمدیار نگاهی به خان کرد بدین وسیله با زبان بی زبانی اجازه خواست که جواب دهد وبه حرف آمد وگفت بله صادق خان حق باشماست بنده هم تا کنون به گذشته که فکر میکردم لحظه به لحظه نا امیدتر میشدم ولی با زیارت امثال شما جوانان بی ادعا وبی باک که در خانواده نه پنبه که صخره ای تربیت یافته ایدامیدوار به باز پسگیری وطن از کف رفته شدم همین امروز فرداست که شما سسیانوف ایران شوید وهمه قفقاز وتفلیس وحتی قسمتی از خاک اورسیت را ضمیمه ایران خواهید کرد این جملات چون پتک گران بر سر صادق خان فرود آمد که بی موقع سخن گفته بود سکوت حاکم شد ومحمد بعد از نوشیدن پیاله چای عذر خواست و از آنجا خارج شد مینا که در دل از جواب دادن محمد مسرور شده بود در پی او روان شد و در پله با ایما اشاره خوشحالیش را به محمد نشان داد
محمد هم اندکی از مینا دلگیر شده بود که چرا مینا برای اولین بار بعد از این مدت آشنایی لباس نو پوشیده و آرایش کرده بود در میهمانی حضور داشت که برای دختران مرسوم نبود ولی اینکه مینا در آن لباس مثل فرشته ای آسمانی شده بود  حس خوبی داشت  ولی حسادت جوانی هم همراهش بود ومینا هم متوجه حس محمد گردیده بود چون همیشه تومان میپوشید
تومان سه طبقه چین دار و از روی آن جلیقه از مخمل سرخ با سبز وآبی که لبه های ان سکه دوزی شده بود با شلوار گشاد از پارچه حریر که پای آن را کش دوزی کرده به مچ پا میچسبید با شال به رنگهای مختلف به تن میکرد حالا با پوشیدن لباس تازه مد شده که بدستور مادرش انجام شده بود فکر محمد را مشوش میکرد
محمدیار وارد اتاق ش
 خدمه با سینی میوه وارد مجلس شدند وغلامحسین هم خواهر را کناری کشید ونوازش کرد وسپس رو به پدر کرد وگفت اکنون لازم هست انچه باید را بدون مقدمه به عرض شما برسانم وسپس گفت  آشنایی من با صادق خان به افسانه بیشتر شبیه هست تا حقیقت.مادر قفقاز آشنا شدیم وباهم تصمیم گرفتیم به فرانسه برویم ما برای رفتن به فرانسه به مدارک قانونی نیاز داشتیم تا به تایید وزیر مختار برسد ولی دولت ومردم ایران نسبت به کشورها که با اسب تندر حرکت میکنند لاک پشت وار حرکت میکنند ما با پرداخت مبلغی مدارک روسی تهیه کردیم با نام وشهرت روسی ، اندک درسی که در ایران خوانده بودم چندان اهمیت نداشت در روسیه که پول داشته باشی همه چیز بدست میاری بقول مثل قدیمی از شیر مرغ تا جان آدمیزاد.یک فرد روسی که چها ماه هم در اتاق استیجاری او بودم برای ما مدارک تحصیلی درست کرد چیزی که من حتی از خواندن مشخصات خود در آن ناتوان بودن ولی با آن مدارک من توانستم در فرانسه در رشته پزشکی ادامه تحصیل بدهم ولی مدارک صادق خان اجازه میداد او راه سازی بخواند بهر حال شش ماه بنام مسلمان روسی در فرانسه به آموختن زبان مشغول شدم وچهار سال هم در دانشکده پزشکی وصادق خان در دانشکده مهندسی درس خواندیم خلاصه همیشه باهم بودیم گویا سرنوشت برای ما چنین خواسته بود که من بیست دوم اسفندسال قبل  که از فرانسه راهی تبریز شدم به خانه پدری صادق خان رفتیم پدر صادق خان هم از خانهای خوی چالدران هست ولی در تبریز در عمارت خیلی بزرگی زندگی میکنند و و چند مغازه در بازار تبریز دارند که نعمت اله خان  که  یکی از مغازها را به من واگذار کرد تا مطب باز کنم و شبها نیز در منزلشان به همراه صادق خان باهم هستیم و اما اصل مطلب این است که صادق خان خواهری بنام نرگس دارند که همسن مینای ما هست با اجاز شما پدر دو هفته قبل ما نشان کردیم( نامزد کردیم) که البته بهار تشریف می آورید برای عروسی ومیبنید دخترس هست از هر نظر شایسته  و از آنجاییکه صادق خان مجرد هست وبحث مینا را میدانست تصمیم گرفتیم بیاید و مینا را ببیند وچنانچه تمایل داشته باشید باهم نشان کنند که در این صورت مثل یک خانواده خواهیم شد وظاهرا از مینا هم خوشش آمد اگر اجازه دهید ومینا هم جواب مثبت داد فردا از هریس عاقد بیاید وصیغه عقد بخواند وهمراه ما  تبریز بیاید وبهار هم که عروسی میگیریم اکنون منتظر جواب شما میمانیم با پایان یافتن حرفهای غلامحسین همه نگاهها به هم گره خورد وسپس نظرها به طرف مینا برگشت خیراله خان ومحترم خانم بروحیه دختر خود آشنا بودند ومتوجه ناراحتی او شدند غلامحسین فردی متکبر خودرای وکینه ای بود و پایبند پند واندرز نبود ولی مینا که بعدها خودش را زولیخا نامید دختری بود زود رنج وباریک بین وشاعرمسلک وپایبند به آداب ورسوم بود
خیراله خان جابجا شد وسکوت را شکست وگفت فرزندم من برای اولین بار درعمرم میشنوم کسی اینگونه ازدواج کند یعنی آن فرانسه که حرفش را میزنید باعث میشود شماها اینگونه بی بندوبار باشند؟ حتم دارم پدر صادق خان فرانسه نبود حال ایشان چگونه رضا شدند بدون دیدن وانجام مراسم عرف ومعمول  از طرف خانواده ها این مسئله سر بگیرد جای تعجب هست ولی مسئله شما هرچه بوده خودتان اقدام کردید مبارک باشد اما در مورد مینا خودش حضور دارد وچنانچه تمایل داشت حرفی نیست ولی نه به این راحتی که نظر شماست باید خانواده صادق خان تشریف بیارند  وخواستگاری کنند
غلامحسین درست در شانه خواهر انداخت وگفت خوب خواهر نازنین من نظر شما چیست؟
مینا مقداری جابجا شدوگفت با توجه به حرفی که شما زدید مبنی بر اینکه آقا صادق آمده که اگرببپسندد دیگر اختیاری برای تصمیم من نمی ماند معلوم هست که ایشان باید تصمیم بگیرند چون اگر حقی برای من قائل میشدی آنگونه نمیگفتی بلکه میگفتی همدیگر را ببنند وبپسندند برادری فشاری محبت آمیز به شانه خواهر داد وگفت حق با شماست من اشتبا کردم اکنون که همدیگر را دیدید وآقا صادق نظرش مثبت هست حال نظر شما چیست؟ مینا مکثی کرد وبه این نتیجه رسید که حرف آخر را باید اول نزند بحث طولانی خواهد شد گفت صادق خان دوست شماسا وبرای من مثل شماست البته پسر شایسته و از خانواده همطراز ماست وشاید هم بالاتر ولی آنچه لازم هست بگویم اینکه دیر تشریف اورده اید من نشان کرده ام
برادر با تعجب پرسید با کی؟ به من چرا نگفتید احتمالا شوخی میکنید مینا گفت سنتها عوض شده امروزه کسی در مسایل شخصی وحقوقی با دیگران صلاح ومشورت نمیکند شوخی هم نمیکنم همین محمدآقا چند ماه هست که نشان کرده من هست آه از نهاد غلامحسین برخاست وجودش عین تکه یخ شده بود وعنقریب فریاد بزند صادق هم سربه زیر داشت خیراله خان که فکر نمیکرد دخترش اینچنین جواب برادر را بدهد ولی محترم خانم چیزهای میدانست مینا بعد از گفتن حرفهایش برخاست وپیش محمدیار رفت و همه چی را برایش توضیح داد
فردا صبح غلامحسین با اعصبانیت از درشکچی خواست آماده حرکت باشد که به اصرار پدر ومادرش توجهی نکرد که میگفتند بماند هنگامیکه خواست سوار درشکه شود نگاهی به خواهر کرد سپس به طرف اورفت ودر گوشی به خواهرش گفت تا غلامحسین زنده هست با تو خواهرش دشمن خونی خواهد شد وسپس سوار درشکه شد وبیل وردی را ترک کرد


فصل ششم
روز به روز هوای منطقه روبه سرما مینهاد و مردم کماکان خودرا آماده برای زمستان میکردند که صدای جوان پارچه فروشی به گوش میرسید ( آی آرشین مال آلان) صدای بزاز در حیاط اندرونی وبیرونی اربابی به هم پیچید این صدا به گوش محمدیار هم مثل دیگران رسید ودل اورا لرزانید محمدیار که چندان با کوچه وخارج از خانه رابطه ای نداشت لنگه درب بزرگ رااندکی باز کرد واز تشخیص خود مطمین گردید وبه اندرون رفت و موضوع رابه زولیخا ( مینا) گفت دختر بلافاصله پیش پدر رفت وبه پدر گفت آقاجان برادر محمدیار در کسوت پارچه فروش در میدان پارچه پهن کرده وگویا برای اطلاع از وضع برادر آمده اما با احتیاط رفتار میکند خان محمد را خواست و با او صحبت کرد وسپس به صبی گفت برو به پارچه فروش بگو همه قماشها را بیاورد داخل تا خانم بزرگ ببیند و اسب ایشان را هم ببر طویله کاه یونجه بدهید اینکار باعث شک کسی نمیشد چرا که همیشه از این موارد پیش میآمد وقماش فروش با کمک صبرعلی پارچه ها را جمع کرده و وارد خانه ارباب شدند
 دم دمای غروب بود دو برادر همدیگر را در آغوش کشیدند و درد دلها به بعداز شام موکول شد محمدیار به برادر گفت چراغ را خاموش کرده و در بستر به حرفهایت گوش میدهم. در مورد من چیزی قابل توجهی برای گفتن وجود ندارد همینقدر که کارهای خان در بعضی موارد به من محول شده واینجا همه خان را دایی من میدانند که از خالخال آمده ام .
و حالا برادر شما ماوقع را پس ازخروج من که  اتفاق افتاد تعریف کن.علیار در حالی که به متکای زیر سر تکیه داده دراز کشیده  و شروع به صحبت نمود:
صبح زود گویا در اهر زلزله رخ داده باشد همه مردم از زن ومرد به کوی و برزن ریخته بودند تعداد زیادی از فوجهای اهر در همه محلات دیده میشد و مردم را زیر نظر داشتند وبه بعضیها که مظنون بودند  بویژه شاگردان آقا میرزا همه را بردند ولی زود بدلیل عدم اثبات ول کردند وتنها اصلان چند روزی نگهداشته شد از قرار معلوم به ایشان بیشتر شک کرده بودندوحسابی کتکش زده بودند وتا جایی که دست راست وبازوی چپش صدمه دیده بود و در مورد شما هم به تحقیق آمده بودند ولی همسایه ها گفته بودند او چند مدت هست که از اهر رفته است و به مغازه قماش فروشی پدر نیز آمدند آقاجان گفت او پسر من نیست بحرف من گوش نمیداد چند روز پیش از خانه بیرون انداختم البته بخاطر اینکه پدر سرشناس هست و مدال از دست عباس میرزا گرفته بود چندان به ما شک نکردند ولی هر چه هست مدیون دروغهای مصیب چاخان شدیم هر از گاهی به خانه یا قماش فروشی میآید و میگوید تبریز بودم دوشب پیش با محمدیار باهم بودیم پیش دمیرچی( آهنگر) شاگردی میکند اصلا آنچه اتفاق افتاده را نشنیده وگاه جوابی سفارشی از مادر میگیرد تا به شما بیاورد وبه تنهایی همه جارا پر کرده که محمدیار میگوید دیگر برنمیگردم پدرم بیرونم کرده محال هست برگردم بعضا آنقدر دروغهای شاخداری میگوید که من هم باورم میشود
محمد از حال همه پرسید وعلیار گفت هما هم چند هفته پیش با صمد پسرخاله محبوبه نشان کردند ومحمد با خوشحالی تبریک گفت وبعد گفت خودت چی؟
علیار گفت فعلا نوبت شماست
محمدیار گفت اگر پدر ومادر زحمت قبول کنند بیایند مسئله منهم با زولیخا حل خواهد شد علیار پرسید زولیخا کی هست؟ محمد گفت همان دختر خانمی که سر سفره شام باهم غذا خوردیم  علیار گفت ولی ایشان که اسمش مینا هست محمدیار جواب داد بله نامش مینا هست ولی  اسمش را من زولیخا گذاشتم و حالا نظر شما چیست ؟ علیار جواب داد خانم زیبا ومحترمی هست انتخابت عالیه محمد ادامه داد راستی راضیه دختر عمه چه کار میکند هنوز هم خاطرش را هم میخواهی؟ علیار که کمی خجالت زده شده بود به آرامی جواب داد حالش خوب هست ودعاگوی شماست























نوع مطلب : آرشیو مطالب منتخب گروه تلگرامی سهند آباد، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار سایت
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین