تبلیغات
روستای قره کلک - خاطره ای از بمباران هوایی وپناهندگی در وطن
 
روستای قره کلک
این وب سایت دربردارنده نظرات مطالب پیرامون روستای قره کلک و منطقه ی سهند است
درباره وب سایت


این وب سایت برای معرفی بیشتر روستای قره کلک در فضای مجازی ایجاد شده و تلاش دارد تا با بهره گیری از این فضا پتانسیل ها و ظرفیت های این روستا را برای خوانندگان معرفی کرده و ابزاری باشد برای منعکس کردن مشکلات قره کلک و روستاهای اطراف. شما میتوانید نظرات و پیشتهادات خود را برای ما بفرستید از طریق ایمیل یا شماره تلفن 09360431509

مدیر وب سایت : پرویز فضلی
مطالب اخیر
Make your flash banner free online
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما وب سایت روستای قره کلک در انعکاس مشکلات روستا و معرفی آن در ایم چند سال موفق بوده است؟





اواسط دی ماه سال ۱۳۶۵ بود دختری سیزده ساله بودم
 بیست روزی میشد که هواپیماهای عراقی شهر تبریز را بمباران میکردند هر روز با وحشت ونگرانی صبح را به شب میرساندیم ....








حتی شب نیز خواب راحتی نداشتیم چون نصف شب هم اژیر وضعیت قرمز بصدا در میامد بالاخره در ترس ووحشت زندگی میکردیم تا اینکه عمویم وبقیه فامیلها که در روستای یوخاری کند (سراسکند علیا) بودند از طریق رادیو متوجه وضع وخیم تبریز شده بودند چون در انزمان در روستاهای ما تلفن ومخابرات نبود که خبر دار شوند یا از طریق رادیو ویا اینکه شخصی به شهر تبریز یا تهران میرفت واز مسایل کشور یا فامیلها خبر دار میشدند، فامیلهای ما هم  به تبریز امدند وهر کسی برای بردن نزدیکترین فامیلش به خانه اون شخص رفت عمو بیوک آقا هم بخانه ما امد ولی پدر ومادرم قبول نمیکردند که بروند چون هم پدرم سر کار میرفت وما نمیخواستیم ایشان را تنها بزاریم وهم اینکه زمستان بود وما عادت به زندگی در روستا انهم در زمستان نداشتیم وخواهرم کمتر از چهل روز بود که دنیا امده بودونوزاد بود ونیز فکر میکردن مزاحم صاحب خونه میشن ، کوتاه نمیامدند هر چه قدر عمویم اصرار میکردند انها قبول نمیکردند ،
تا اینکه شب ساعت حدود ۱۱ الی ۱۲ بود اژیر قرمز کشیده شد همگی با ترس و وحشت به  پناهگاه رفتیم تازه به پناهگاه رسیده بود یم که صدای وحشتناک بلند شد و همانند زلزله  همه جا را لرزاند اخه این دفعه برخلاف دفعات قبلی، داخل شهر را هدف قرار داده بودند بیشتر همسایه ها از ترس غش کرده وبیهوش شده بودند  ومن نیز یکی از انها بودم ما را بهوش اوردند کمی اب خوردم ونیز نمک لیس زدم میگفتند برای ترس خوبه
انشب  هواپیماهای عراقی زندان تبریز در داخل شهر را هدف قرار داده بودندوتعدادی از زندانیها ونگهبانان کشته شدند
بعد از اینکه اژیر سفید بصدا در امد به خونه برگشتیم ولی عمو بیوک اقا دیگه اون عموی قبلی نبود عصبانی ومصمم که نمیزارم شماها اینجا زیر بمب واتش بمیرید از کجا معلوم دفعه بعد خونه شما رو نزنند اخر سر تهدید کرد اگر شما نمیایین من بچه هارو میبرم شما بمونید.
پدر ومادرم بعد از این وقایع کوتاه امدندچون هم ترس بچه ها رو دیدند والبته خودشان هم ترسیده بودند وهم وضعیت بمباران را ،شبانه تصمیم کبری گرفتند که پناهنده شویم
واقعا" هم تصمیم درستی بود چون که یکی دو هفته بعد نزدیک خونه ما یعنی دو خیابان انورتر را بمباران کرده بودند که تمام ساکنانش شهید شده بودند ولی چون اکثر مردم تبریز به شهرها وروستاهای اطراف رفته بودند کشته ها کم بودند
شیشه های خونه ما هم شکسته وریخته بود ولی چون ملت ایران تا این درجه دزدی وچپاول نرسیده بودند حتی یک جوب کبریت هم از خونه های مردم کم نشده بود خونه هایی که اکثرا" شیشه نداشتندوراحت میشد دزدی کرد
صبح شد مادرم بنده خدا با اینکه تازه زایمان کرده بود وهیچ امادگی قبلی هم نداشت ولی وسایل مورد نیاز ولباس گرم برای ما بچه ها وخودشان را اماده کرده وکمی نون وپنیر برداشتند وبسمت ترمینال تبریز رفتیم قرار شد برویم مراغه وتا ظهر که ماشین روستا حرکت میکرد وسایل ضروری مثل چکمه پلاستیکی وکفش پلاستیکی که اگر اشتباه نگفته باشم به آنها( رزین چهمه وتوست ) میگفتند بخریم تا توی برف سر نخوریم و نیز از داروخانه مقداری دارو ولوازم بهداشتی ولوازم ضروری دیگر ، چون اون موقع امکانات روستاها مثل الان نبود یکی مریض میشد یا کاری ضروری باید تا اتش بیگ یا بایقرا ویا شاید هم بیشتر پیاده ویا با اسب والاغ  میرفتند
تا شاید  راه باز باشد وبقیه راه را با ماشین به مراغه ویا سراسکند میرفتند
صبح ساعت ۶  ترمینال تبریز بودیم ترمینال غلغله بود همه داشتند به شهر های مختلف پناهنده میشدند ترس را میشد در قیافه تک تک ادمها احساس کرد بد شرایطی بود همه خونه وزندگیشان را به امان خدا سپرده بودند وجانشان را  بدر می بردند
خانواده دختر عمه ام هم بودند برادرش دنبالشان امده  بود وفامیلهای دیگر
با زحمت بلیط گیر اوردند خیلی شلوغ بود سوار اتوبوس مراغه شده وبسوی ان شهر حرکت کردیم
حدود ظهر بود تازه بشهر مراغه رسیده بودیم وصبحانه را در سالن قهوه خانه کنار ترمینال ده خوردیم مادرم ،  برادرانم رحیم واصغر وخواهر کوچکم الهام را  که تازه دنیا بدنیا امده بود به من سپرد وبا پدرم برای تهیه لوازم ضروری رفتند نوه های عمه ام هم با ما بودند همه بزرگترها برای خرید رفته بودند پسرها با هم بازی میکردند ومن هم بقیه بچه ها رو کنار خودم روی صندلیها نشانده بودم که یک دفعه بلبشویی شد که نگو ونشنو ،
اژیر قرمز بصدا در امده بود همه کسانی که انجا بودند وحشتزده وگریان به بیرون از غذا خوری فرار کردند صندلیها روی زمین ریخته شد وضعیت وحشتناکی بود
من هم با کمک نوه عمه ام توحید که دو سه سالی بزرگتر از من بود وبرادرم رحیم ،بقیه بچه ها رو جمع کردیم و به بیرون قهوه خانه دویدیم در همان لحظه هواپیمای عراقی سیاه رنگ وغول پیکر که خیلی پایین بالای سر ما پرواز میکرد تا نتوانند با رگبار بزنند دیدیم هر کسی بطرفی فرار میکرد جیغ وداد  ،وضعیت وحشتناک بود ما هم ده تا  بچه بزرگترینشان منو نوه عمه ام بقیه کوچکتر از ما ، ناگهان صدای وحشتناک  بمباران هواپیمای عراقی بلند شد ، وحشتزده وترسیده بودیم نمدونستیم چکار کنیم یادم نیست اولین شخص از بزرگترها کی بود که پیش ما امد ومارو کنار هم جمع کرد وبقیه بزرگترها هم که نگران ما شده بودند یکی یکی میامدند  در این بمباران که منطقه مسکونی را هدف قرار داده بود وخیلیها شهید شدند وزخمی هم زیاد بوده داماد خاله ام اقا یحیی امامی هم که ساکن مراغه بودند ترکش بمب به نقاط مختلف بدنش اصابت کرده بود وتا الان هم جا خوش کرده .
شرایط بدی بود مینی بوس هم که راننده اش اقا جبراییل که بعدها اسمشان را فهمیدم راه افتاد منتظر مسافران نشد هر کسی رسید ،رسید وگرنه باید مراغه میماند ما هم بدو بدو با تمام بچه ها وباروبندیلمان سوار مینی بوس شدیم واقعا"لحظات وحشتناکی بود همه وحشت زده وترسناک بودندلبها وصورت پسر عمه بابام از ترس ورم کرد بنده خدا نمی تونست حرف بزندبه هر طریقی بود راه افتادیم واز شهر خارج شدیم برف زیادی باریده بود  و زمین لغزنده بود بعد از طی مسافتی ،حدود یک ساعت میشد که به جایی رسیدیم که راه در اثر برف بسته شده بود لودر جلوتر راه را باز میکرد ومینی بوس پشت سرش میرفت با تحمل مشکلات راه  به اتش بیگ رسیدیم
مامور راهداری گفت دیگه امروز نمی توانیم کار کنیم هوا داره تاریک میشه انشاالله بقیه بماند برای  فردا صبح .
نمیدونم از کی وکجا تراکتور اوردند وما همگی سوار  تراکتور شدیم وبسوی قره کلک حرکت کردیم سوز سرما از یک طرف وترس از این وقایع که همه مارو کلافه کرده بود و تکانهای خطر ناک تراکتور و.....میخواستیم زودتر به ده برسیم
بهر زحمتی بود تا قره کلک رفتیم ولی از اون به بعد تراکتور نتوانست برود مجبور شدیم پیاده برویم وسط روستای قره کلک مردی  باسم حاجی بایرام از خانه اش بیرون امد وبا عمویم ودیگر همراهان روبوسی وخوش و بش کرد واصرار میکرد شب در خانه انها اقامت کنیم وصبح بسوی ده خودمان برویم  ایشان همه بزرگترها رو میشناختند و با  خانواده عمو بیوک اقا رفت وامد  داشتند ولی پسر عمه ام قبول نکرد گفت راهی نمونده بقیه راه را پیاده میریم دو اسب ویک الاغ از انها گرفتند وراه افتادیم مادرم ودختر عمه ام سوار اسبها شدند وبارها وکیف وچمدانها رو بیشترشو سوار الاغ کردند وچهار مرد وبقیه ما بچه ها دختر وپسر همگی زیر سیزده سال پیاده راه افتادیم خواهر نوزادم را بغل مادرم دادند ولی مامانم چون نمی تونست تعادلشو  روی اسب نگه داره کم مونده بود از اسب بیوفته چون برف تا زانوی اسب میرسید وبعضی جاها هم بیشتر ، تا اینکه  بابام خواهرمو بغلش گرفت تا مادرم بتواند تعادل خود را حفظ کند  وعمو بیوک اقا جلو اسب مامانمو  نگه داشت مردها جلوتر میرفتند وراه را برای ما بچه ها باز میکردند هوا داشت تاریک میشد واقعا"خیلی سخت بود برف وتاریکی وشانزده نفر ادم که ده تا از انها بچه بودند دستها وپاهایمان یخ زده  وبیحس شده بود دیگر بریده بودیم هر دفعه یکی از بچه ها سر میخورد یا می افتاد یا وسایل ها میریخت ....
با هر مصیبتی بود به حسن کندی رسیدیم هوا کاملا" تاریک شده بود دختر دایی مادرم  بالاجا دایی قیزی خونه اش در حسن کندی بود موقع رد شدن از جلوی خونه اش بیرون امد وروبوسی وخوش وبش ،
گفت نمیزارم شب برید بمانید استراحت کنید  فردا صبح حرکت کنید پسر عمه ام باز میخواست حرکت کنیم وبرویم ولی ما بچه ها از جمله من گریه کردیم گفتم من دیگه نمی تونم حرکت کنم یخ زدم و پاهام بی حس شده ،بزرگترها هم کوتاه امدند وشب را خونه بالاجا دایی قیزی موندیم بنده خدا ودخترانش زود کمک کردند تا ما لباسهای خیسمان را عوض کردیم وکرسی را گرم کردند وعصرانه اوردند همگی گرسنه ،تشنه وخسته بودیم تو عمرم لذیذ تر از اون عصرانه نخورده ام  نون ،پنیر،کره،وسرشیر،تخم مرغ محلی و..... تا چند ساعت بعد زیر کرسی یخ پاهایم باز نشده بود وبی حس بودند همیشه ممنون مهمان نوازی بالاجا دایی قیزی وخانواده اش هستم وفراموش نمی کنم
صبح بعد از خوردن صبحانه مفصل  بطرف ده خودمان راه افتادیم وبعد از طی مسافت در برف وپای پیاده  عاقبت به ده خودمان  سراسکند علیا رسیدیم همه فامیل وهمکدیها به دیدنمان امدند وخوش امد می گفتند
 شب فرا رسید تازه خوابیده بودیم ساعت حدود ۱۱ یا ۱۲ بود با صدای وحشتناکی از خواب پریدیم وبه بیرون فرار کردیم صدای هواپیمای عراقی بود که از ارتفاع پایین حرکت میکرد وبعد از چند دقیقه صدای بمباران شدیدی بلند شد اجل دنبال ما بود هواپیما بمب را نتوانسته بود تبریز بندازه ومی گفتند اگه نمیانداخت خودش منفجر میشد برای همین بمب را انداخته بود در بیرون شهر واز بد شانسی ما کنار رودخانه قرانقو(  میگفتند  عزیز اباد چایی )  انقدر نزدیک بود که خونه ها رو خیلی شدید لرزاند.
 عموبیوک اقا سرش میزد وگریه میکرد چطور داداشم وخانواده اشو اوردم وبه کشتن دادم .
دو ماه ونیم در ده بودیم همه چیز برای ما بچه ها تازگی داشت دنیای متفاوتی بود نه برقی نه اب لوله کشی،نه تلویزیون ،نه تلفن ،عصر که میشد عروسهای عمو بیوک اقا  شیشه چراغ نسوز راپاک میکردند نفتشو میدیدند کم نباشه وروشن میکردند ونیز چراغ زنبوری که سرش توری بسته میشد را روشن میکردند  وسینی (مژمه ای) شام را که شامل قاشق وماست وپیاز وسایر مخلفات که بستگی به شام داشت را در روشنایی اماده میکردند که برای تاریک شدن هوا  اماده شوند  هر روز صبح رخت خوابها رو توی ملافه ایی که باغلی میگفتند جمع میکردند ودور بر کرسی میچیدند.
 مردها  برای رسیدگی به گاو وگوسفندها میرفتند خانمهای خانه ائو را جارو میکردند وخاکستر داخل تنور را در میاوردند ودوباره اودون میچیدند وتنور را روشن  میکردند وناهار را در داخل تنور بار میزاشتند وهفته ایی یکی  دو بار نون میپختند.  رسیدگی به گاوها وگوسفندها وخورد کردن علفها وریختن علفها در اخور گاوها وگوسفندها از جذابیتهای دیدنی برای ما بود یا دنیا امدن گوساله وبره که هیجان زیادی برای ما بچه ها داشت .
دار قالی بپا بود ومن بافتن گره های فرش را از عروسهای عمویم یاد گرفتم ،با بچه های ده به مدرسه اونا میرفتیم البته برای تفریح ،چون سطح درس دادن خیلی پایین بود وبرای ما فایده ایی نداشت البته من مقطع راهنمایی بودم ولی برای برادرم رحیم که پنجم بود وحتی برای برادرم اصغر که اول ابتدایی بود مفید نبود من ورحیم به اصغر درس یاد میدادیم در کلاس نهضت  سواداموزی که برای خانمها ده برگزار میشد میرفتم معلم خانمی از تبریز بود وپدر ومادر ایشان نیز ،همانند ما پناهنده بودند یک دو بار که خانم معلم نبود من کلاس را اداره میکردم
 شست وشوی ظروف ولباس پروسه شاقی بود که خانمها انجام میدادند اول با ابی که روی تنور یا اجاق داغ کرده بودند روغن ظرفها وکثیفیشو با مواد شوینده میشستند وسپس برای ابکش کنار رودخونه میبردند ولباسها را نیز همانطور ، یخ روی اب رودخونه را میشکستند ومیشستند واقعا"سخت بود دستها یخ میزد واز شدت سرما قرمز میشد .
بازی با بچه ها ومهمانی رفتن خونه عمه ها که انوقت  ده بودند وبه تهران نیامده بودند چه قدر نازمونو میکشیدند ، برای خواهر نوزادم ننو درست کردند بین دو ستون که دیره میگفتند ،
دو ماه ونیم در ده بودیم که اندازه تمام زندگیم تجربه بود وخاطره ، با خوشیها وتلخیها،
ده روز مو نده به عید نوروز  به شهر وخونه خودمان در تبریز برگشتیم دیگر بمباران تمام شده وامنیت برقرار شده بود
 امیدوارم هرگز نه جنگی باشد ونه پناهندگی ونه اوارگی .

















نوع مطلب : آرشیو مطالب منتخب گروه تلگرامی سهند آباد، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار سایت
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین