تبلیغات
روستای قره کلک - ادامه ی خاطرات کودکی زادگاهم آتش بیگ
 
روستای قره کلک
این وب سایت دربردارنده نظرات مطالب پیرامون روستای قره کلک و منطقه ی سهند است
درباره وب سایت


این وب سایت برای معرفی بیشتر روستای قره کلک در فضای مجازی ایجاد شده و تلاش دارد تا با بهره گیری از این فضا پتانسیل ها و ظرفیت های این روستا را برای خوانندگان معرفی کرده و ابزاری باشد برای منعکس کردن مشکلات قره کلک و روستاهای اطراف. شما میتوانید نظرات و پیشتهادات خود را برای ما بفرستید از طریق ایمیل یا شماره تلفن 09360431509

مدیر وب سایت : پرویز فضلی
مطالب اخیر
Make your flash banner free online
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما وب سایت روستای قره کلک در انعکاس مشکلات روستا و معرفی آن در ایم چند سال موفق بوده است؟





به دلیل  محدودیت حجم در یک مطلب مجبور شدیم مطلب استاد دهپور را در 2 مطلب قرار دهیم
در ادامه ی مطلب می توانید پیگیر این متن زیبا باشید
بازی دیگری که معمولاً در جاهای مسقف توسط بچه ها انجام میشد «گِی گالا» نام داشت. این بازی شبیه طرح معما بود که در آن یک نفر به تدریج مشخصات پرنده ای را بر زبان می آورد و بقیه به طور دسته جمعی و همصدا فریاد میزدند «گی گالا هوی گی گالا» و یکی یکی با بلند کردن دست نام پرنده ای را که از مشخصات گفته شده توسط طراح معما حدس زده بودند بر زبان می آوردند. هر کسی که درست حدس میزد جایش با طراح معما عوض میشد و ...
برف بازی، سر خوردن روی برف در زمینهای شیبدار و دنبال کردن همدیگر با گلوله های برفی نیز از سرگرمیهای متداول کودکان و نوجوانان روستا در زمستانها بود.

۸- شکار کبک در آتش بیک در هنگام بارش برف سنگین

یکی از کارهای مهیج زمستانی در آتش بیک شکار کبک زیبا (گوزل کهلیک) در هنگام بارش برف و سفید پوش شدن کوه و دشت از برف بود. این شکار به صورت گروهی انجام میگرفت. مردان و جوانان برومند لباس گرم پوشیده، جورابهای پشمی دستدوز به پا کرده و کفشهای سبک موسوم به «قالیش» می پوشیدند و به صورت گروهی به مناطق خاصی از اطراف روستا نظیر «صفی گوزه سی» و «جین دره سی» می رفتند که اغلب در آنجاها کبک یافت می شد. شکارچیان به چند دسته تقسیم شده و هر دسته که تعدادی کبک را مشاهده می نمودند آنها را به پرواز وا می داشتند تا بالهایشان به هنگام پرواز در اثر بارش برف خیس و سنگین شود. دسته های دیگر نیز با سرو صدا کبکها را مجبور به پرواز دوباره در محدوده مشخصی می کردند. با تکرار این کار و پس از چند بار نشستن و پرواز کردن، کبکها خسته شده و سرانجام در مکانی فرود آمده و سر در برف فرو می کردند و اینگونه اسیر دست صیادان می شدند. با این روش کبکها اغلب بدون این که آسیب ببینند در دست صیادان گرفتار می شدند.
به یاد دارم که در زمستان سال 1353 که در کلاس پنجم درس میخواندم در یک روز برفی و سرد با همکلاسیها قصد شکار کبک کردیم. برای این منظور ما دانش آموزان همراه مدیر و معلم مدرسه حافظ، مرحوم خسرو پنبه چی و مرحوم سلمان خان رضایی که در مدرسه کار میکرد از مسیر نولی بولاغ در جنوب روستا به حاشیه رودخانه قرانقو و از آنجا به سمت سولو و تاختا در هوای برفی راه پیمایی کردیم. سپس از سرازیری تند سمت شرق تاختا (قوزی) به حاشیه رودخانه جبیند رفتیم. در ابتدای حرکت آرزوهای زیادی داشتیم و به خیال خام خود میخواستیم با شکار کبک و تقدیم آن به آقا معلم او را خوشحال کنیم تا از او نمره 20 بگیریم ولی پس از ساعتی راه پیمودن در برف و فشار سرما فهمیدیم که این کاره نیستیم. من چکمه پوشیده بودم که بعد از کمی راه پیمایی برف در داخل چکمه ها وارد شد و با آب شدن برف سوزش پاهایم از شدت سرما آغاز گردید و در حاشیه رودخانه جبیند طاقت از دست داده و خجالت را کنار گذاشته و گریه ام گرفت. آقا معلم با دیدن حال وخیم من از سلمان خان خواست که مرا بر دوش گرفته و زودتر به خانه مان برساند. سلمان خان که مرد شوخ طبعی بود و حرفهای ما را در آغاز حرکت شنیده بود که ادعای شکار کبک و خوشحال کردن آقا معلم را داشتیم در بین راه به حرفهای خام ما می خندید و با طعنه های معنادار خود متوجه ام میکرد که پسر جان شما را چه به شکار کبک. وقتی به روستا رسیدیم دیگر طاقت رسیدن به خانه خودمان را نداشتم و به سلمان خان گفتم مرا به خانه خاله عدالت که نزدیکتر بود ببرد. در خانه خاله عدالت رفتم زیر لحاف کرسی و دو ساعتی را بیرون نیامدم. پاهایم مدتی سوزش داشت تا این که آرام شد و من به خانه خودمان رفتم.
۹- خانه های روستایی در آتش بیک

در گذشته در ساخت اغلب خانه های روستایی در آذربایجان برای چینش دیوارها از خشت خام و سنگ و برای پوشاندن سقف آنها از چوب و تخته و کاه گل استفاده می کردند.
 عرض دیوارهای خانه ها زیاد بود و ضخامت سقف آنها کافی. دیوارهای خشتی و سقف خانه ها به صورت یک عایق خوب دما عمل نموده و در گرما و سرما دمای درون خانه را در حد مناسبی نگه می داشت، به طوری که در تابستان نیازی به کولر و در زمستان و در کنار کرسی نیازی به بخاری نبود. پنجره های کوچکی در وسط یا بالای دیوارها تعبیه میشد تا در ساعات روزانه از تابش مستقیم و غیر مستقیم نور خورشید برای روشنایی خانه استفاده گردد. در هنگام ساخت خانه روزنه های کوچکی نیز در سقف اتاق نشیمن همیشگی خانواده ایجاد میشد تا علاوه بر گردش همیشگی هوا از طریق آنها نیز نور خورشید در طول روز به بخشهایی از درون خانه بتابد. این روزنه ها را در اصطلاح محلی «باجا» می نامیدند. اتاق نشیمن همیشگی خانواده بسته به وسعت خانه به اندازه کافی بزرگ بود و در بعضی از خانه ها مساحت آن بیش از پنجاه مترمربع میشد. تنور و انباری ذخیره سازی آرد (کندوی آرد) در درون آن قرار داشت. صندوقهای چوبی نگهداری نان، و پشته رختخوابها نیز در این اتاق بزرگ قرار می گرفتند. در یک سمت اتاق سکویی ساخته میشد که حدود نیم متر بالاتر از کف اتاق بود و رختخوابها بر روی آن چیده می شدند. انباری ذخیره سازی آرد (کندوی آرد) نیز در یک گوشه آن ساخته میشد. در زیر سکو اتاقک های کوچکی ساخته میشد که در اصطلاح محلی به آنها «گوز آلتی» می گفتند و به دلیل خنک بودن و دوری از تابش نور، ظروف حاوی روغن و برخی از مواد غذایی، خشکبار، قند و چای، سیب زمینی و پیاز لازم برای مصرف چند روز، رب و لبنیات در داخل آنها نگهداری میگردید.
در ارتفاع مناسبی از دیوارهای خانه طاقچه هایی تعبیه میگردید که بعضی از ملزومات با کاربری روزانه و شبانه نظیر چراغ روشنایی نفتی در این طاقچه ها گذاشته میشد.
در ورودی و خروجی انباری مواد غذایی که در آنجا اقلامی مانند گوشت قورمه شده، روغن، حبوبات، بلغور گندم، لبنیات، خشکبار، رب گوجه فرنگی، مرباجات و ترشیجات نگهداری میشد به طور مستقیم به اتاق نشیمن بزرگ باز میشد تا در مواقع لازم مواد غذایی را به راحتی بتوانند از آنجا بردارند. در ورودی و خروجی حمام نیز به اتاق نشیمن بزرگ باز میشد.
آن زمان در همه خانه ها در روزهای سرد زمستان و پاییز و حتی در ایام نوروز اول صبح هر روز تنور روشن میکردند و کرسی میگذاشتند. تنور که در وسط اتاق بزرگ نشیمن قرار داشت هر روز صبح روشن میشد و پس از اینکه سوختهای فشرده تهیه شده از فضولات دامی مانند کرمه و یاپبا در آن به طور کامل میسوختند و خاکستر سرخ در داخل آن ایجاد میشد خانه را آب و جارو میکردند و کرسی را بر روی تنور میگذاشتند. اعضای خانواده صبحانه را پیش از گذاشتن کرسی و در کنار تنور میخوردند.
سوخت لازم برای روشن کردن تنور در انباری مخصوص موسوم به «اودون دامی» ذخیره میگردید.
 در برخی از خانه ها هم در اتاق مخصوص پذیرایی میهمانان از بخاری های هیزمی و در تعداد کمی از خانه ها هم از بخاری های نفتی استفاده میشد. البته از این اتاقها اغلب زمانی استفاده میشد که خانواده از شهر یا سایر روستاها میهمان داشت و بیشتر اوقات اعضای خانواده و همسایه ها و بزرگان خانواده ها که برای شب نشینی می آمدند در اتاق نشیمن اصلی و بزرگ خانه، که تنور در داخل آن قرار داشت و کرسی چوبی بزرگی بر روی تنور گذاشته میشد، دور کرسی می نشستند.
 
بر روی کرسی چوبی لحاف کرسی پشمی بزرگی می انداختند که هر چهار طرف آن را می پوشاند و همه اعضای خانواده می توانستند زیر لحاف کرسی بنشینند و از گرمای آن در روزهای بسیار سرد و سوزناک بهره مند شوند. بر روی لحاف کرسی یک جاجیم پشمی و رنگارنگ بافته شده با دستان هنرمند زنان و دختران زحمتکش روستایی و عشایری می انداختند. گرمای تنور خانه به مدت 24 ساعت و حتی گاهی 48 ساعت حفظ میشد به همین دلیل در بعضی از خانه ها یک روز در میان تنور را روشن میکردند. در دو طرف کرسی که مخصوص نشستن پدر و مادر و میهمانان بود دو تا متکای با روکش رنگارنگ گذاشته میشد و زیر انداز پشمی پهن میگردید. در دو طرف دیگر کرسی که برای نشستن فرزندان خانواده بود متکا گذاشته نمی شد. به دلیل سردی هوا  اغلب سفره ناهار و شام بر روی کرسی پهن می گردید و پذیرایی از میهمانان هم در کنار کرسی انجام می گرفت.
در خانه های روستایی از فرشها و گلیمهای پشمی و خوش نقش و رنگ بافته شده به دست زنان و دختران روستایی به عنوان زیر انداز استفاده میگردید.
۱۰- رفت و آمد اقوام پدری و مادری و دوستان خانوادگی

مرحوم پدرم (مشهدی سلیمان) فامیلهایی داشت؛ در روستاهای آتش بیک (خانواده های عزیزپور، فعله گری، شریفی و هاجر غیبی) جبیند (مرحومان مشهدی موسی و قربان) و توپ آغاج و ورجوی (اسد) شهر مراغه (نظری) و تهران (خانواده های منذری، منظری و نظری) و فامیلهای مرحومه مادرم (مشهدی حبیبه جعفرنژاد) در روستاهای توپ آغاج (خانواده های جباری و ...) و ایده لو (خانواده های جعفرنژاد، اسماعیلی، عبدی و ...) و شهر مراغه زیاد بودند. دوستان خانوادگی و صمیمی زیادی در بیشتر روستاهای دور و نزدیک آتش بیک داشتیم. در اغلب روزهای سال به ویژه در زمستانها از فامیلها و دوستان میهمان داشتیم. آغوش پرمهر زنان سالخورده روستایی، کلام دل نشین، نوازش دست پر محبت آنان بر سرم و هدیه سیب قرمز خوشبویی که از جیب کت مخملی سیاه خود در آورده و در دستانم قرار می دادند برایم فراموش ناشدنی است.
در روزهای برفی و هنگام بسته شدن راههای روستایی بچه های روستاهای توپ آغاج، ایده لو و ...، که بیشترشان از اقوام مادرم و دوستان خانوادگی بودند، بعد از تعطیلی مدرسه نمی توانستند به روستای خود بروند و در خانه ما می ماندند. مادرم با محبت از آنان پذیرایی می کرد و میان ما و میهمانانمان تفاوتی نمی گذاشت، اهل رودربایستی نبود و گاهی هم به مانند ما وظایفی را به آنان محول میکرد. آنان نیز به خوبی با اخلاق مادرم آشنا بودند؛ بانویی مهربان، کاردان، جسور، نیک اندیش، دلسوز، بسیار صریح و جدی و ناصح.
اغلب دوستان و هم سن و سالانم، دوستان برادران و خواهرانم و کسانی از روستاهای اطراف که سالهای ابتدایی را در مدرسه حافظ آتش بیک درس خوانده اند نیکیها و محبتهای مادرم را به یاد دارند و در مناسبتها و ملاقاتهایمان بازگو می کنند.
روستای زنجیرآباد نزدیک بود و از آتش بیک دیده میشد. به همین خاطر حتی در برف و کولاک هم دانش آموزان این روستا بعد از ساعات مدرسه به خانه های خود میرفتند و به ندرت پیش می آمد که شب را در آتش بیک بمانند. آنان هر روز صبح به صورت دسته جمعی و با پای پیاده به مدرسه حافظ آتش بیک آمده و عصرها نیز برمی گشتند.
علمای دینی و روحانیونی که در ایام محرم و رمضان از روستاهای دیگر برای تبلیغ و روضه خوانی به آتش بیک می آمدند اغلب در خانه ما میهمان بودند؛ مرحوم ملا قنبر الهیاری و حاج قاسم جعفرنژاد از ایده لو، مرحوم حاج ملا احمد جعفری و حاج عزیز جباری و حاج حافظ موسی زاده از توپ آغاج، میرزا صیاد و مرحوم سرایی از پاشابیک، مرحوم میرعیسی حسینی از گوللوجه، مرحومان میر محمود و میر اکبر موسوی از چیلان، آقایان موسوی ها (پدر و پسران) از روستای کوه کمر مرند و ...
پدر و مادرم همیشه هوای آموزگاران غریبی که اهل شهرها و روستاهای دیگر بودند را نگاه داشته و به آنان محبت می کردند تا کمتر رنج غریبی را تحمل نمایند؛ آموزگارانی از شهرهای مراغه، بناب، تبریز، شبستر و ...
قبل از این که به مدرسه بروم در زمستانها روزهای زیادی را در خانه مرحوم دایی ام، مشهدی محمد جعفرنژاد (مردی مهربان، غیور، شجاع، صریح اللهجه، متشرع و شیرین سخن) در روستای ایده لو و در خانه خاله ام حاجیه تللر جعفرنژاد (بانویی مهربان، محجوب و کم سخن) در روستای توپ آغاج، به میهمانی میرفتم و می ماندم.

۱۱- حوادث زمستانی در روستای آتش بیک

از حوادث زمستانی ناگوار روستای آتش بیک در آن روزگار گرفتاری مسافران پیاده در برف و کولاک بود که گاهی به گم شدن مسافران و مرگ آنان در اثر سرما و یخ زدگی منتهی میشد.
به یاد دارم که در اواسط دهه 1340 یکی از اهالی روستای عزیز آباد به نام عبول آقاخان امیری (داماد مجیدخان امیری و شوهر ایران خانم) همراه با یکی از نوکران خود برای رفتن به شهر در یک روز برفی با پای پیاده به طرف روستای آتش بیک حرکت کرده و در چند کیلومتری آتش بیک در اثر کولاک شدید راه را گم کرده و در برف گرفتار شده بودند. او و همسفرش در اثر شدت سرما و گرسنگی طاقت از دست داده و از دنیا رفته بودند. مردم روستاهای آتش بیک، توپ آغاج و عزیز آباد چند روزی در جستجوی آنان بودند تا اینکه در یک روز آفتابی جنازه آن دو را از طریق پرندگان جمع شده در کنار یک بوته زالزالک وحشی در زیر برفها یافته و بیرون آوردند.
از خاطرات غم انگیز زمستان سال 1357 و در اوج روزهای انقلاب، درگذشت دایی مادر بزرگم، مرحوم مشهدی امیر عبدی ایده لو بود. وی بیشتر روزهای سال را در آتش بیک و خانه ما سپری میکرد. او را که در پرورش زنبور عسل تجربه زیادی داشت و در این کار با پدرم شریک بود خیلی دوست داشتم. اشتباه نکنم روان شاد فرض اله شرفی هم که از دوستان خوبم بود در این سال یا در نوروز سال 1358 و در عنفوان جوانی از دنیا رفت.
یاد باد آن روزگاران یاد باد












نوع مطلب : اسناد تاریخی استاد عزیز دهپور، آرشیو مطالب منتخب گروه تلگرامی سهند آباد، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار سایت
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین