تبلیغات
روستای قره کلک - ماجرای کارنامه سال اول دبستان
 
روستای قره کلک
این وب سایت دربردارنده نظرات مطالب پیرامون روستای قره کلک و منطقه ی سهند است
درباره وب سایت


این وب سایت برای معرفی بیشتر روستای قره کلک در فضای مجازی ایجاد شده و تلاش دارد تا با بهره گیری از این فضا پتانسیل ها و ظرفیت های این روستا را برای خوانندگان معرفی کرده و ابزاری باشد برای منعکس کردن مشکلات قره کلک و روستاهای اطراف. شما میتوانید نظرات و پیشتهادات خود را برای ما بفرستید از طریق ایمیل یا شماره تلفن 09360431509

مدیر وب سایت : پرویز فضلی
مطالب اخیر
Make your flash banner free online
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما وب سایت روستای قره کلک در انعکاس مشکلات روستا و معرفی آن در این چند سال موفق بوده است؟





یکشنبه 19 اسفند 1397 :: نویسنده : پرویز فضلی
در روستای کوچک ما زنجیر آباد به دلیل کم جمعیت بودن از مدرسه خبری نبود.
اهالی مجبور بودند برای تحصیل فرزندانشان به روستای آتش بیگ که حدود دو کیلومتری روستای ما قرار داشت ببرند و ثبت نام کنند.





روستای آتش بیگ در مرکزیت سهند آباد در جوار قرانقو و در بلندای مشرف به دو رودخانه قرانقو و جبیند قرار گرفته است که از زیبایی و موقعیت ژئوپلتیکی و جغرافیایی ممتازی برخوردار است،
به طوریکه علاوه بر بچه ها ی روستای ما در سال تحصیلی 45_46 بچه های روستاهای اطراف و اکناف تابعه منطقه پاسگاه آتش بیگ نظیر توپاغاج، ایلخچی گلوجه سیدلر، قره کلک، پاشابیگ، ایده لوی خان، جبیند، حسینلو، دمیرچی و سایر روستاها، که امکان رفت و آمد داشتند، در مدرسه حافظ آتش بیگ ثبت‌ نام می کردند.
خوشبختانه همزمان با ثبت نام ما روستاهای نظیر پاشابیگ، ایده لوی خلیفه لو، صوفی حسن و بعدها توپ آغاج، صاحب مدرسه شدند و بچه های روستای پاشابیگ از رفت و آمد و عبور از سیلاب های بهاری قرانقو خلاصی یافتند.
رفت و آمد روستاهای اطراف آتش بیگ به این راحتی نبود، چون هم فاصله شان نسبت به آتش بیگ دور بود و هم راه های صعب‌العبور، برف و کولاک زمستان و سیلاب های بهاری برای روستاهای توپ آغاج، ایده لوی خان، پاشابیگ و ...، سخت بود و برای خود ماجراهایی داشت که باید از زبان شاهدان عینی شنید.
در هر حال پدر بزرگوارم من را در سال تحصیلی 45 _46 در کلاس اول ابتدایی دبستان آتش بیگ ثبت نام نمود.
مدرسه برایم محیط جدید و حال و هوای دیگری داشت. اولین بار نیمکت مدرسه را می دیدم. کلاس های درس، حیاط مدرسه و معلمین و بچه ها، که برایم تازه ناآشنا بودند، مشغولیت ذهنی توام با استرس و اضطراب و ترس غیرقابل اظهار ایجاد کرده بود. در عالم کودکی غلغله ای توام با شوق و ترس در دل و جان و ذهنم طوفانی به پا کرده بود
که در عوالم کودکی عالم دیگری داشت،
شور و هیجان آن وصف ناپذیر است.

معلم اول ابتدایی جناب آقای بهنام فارس زبان اهل جهرم شیراز بود و معلم کلاس های بالاتر، آقای رحمتی فارس زبان، اهل مازندران بود.
آقای بهنام هیکل درشت داشت و برای ما ابهت دیگری داشت.
ما که حتی یک کلمه فارسی نمی دانستیم، خود داستان دیدنی دیگری شده بود.
بیچاره معلم، که یک کلمه هم ترکی بلد نبود، با زبان اشاره و پانتومیم نقش بازی می کرد و با حرکات دست ها و ادا و اطوار فداکارانه حرف هایی میزد و صداهایی در می آورد که برای ما کلا غیرمانوس و نامفهوم بود، انگار رادیو اخباری به زبان اسپانیایی می گوید، کسی که اصلاً سرش نمی شود چه چیزی عایدش می شود.
خدا می داند چه الم شنگه ای بر پا بود،
بیچاره برای تفهیم کلمات کتاب فارسی اول خود را به آب و آتش می زد و عرق از سر و رویش می ریخت و نقش بازی می کرد.
برای تدریس حرف های "آ" و "ا"، کلاه بر سر می گذاشت وبر می داشت آواهای از خود در می آورد که برای ما بیگانه با کلمات هم ترس آور و هم خنده آور بود
گچ را بر می داشت همراه با بازی کلاه شکل هایی در تخته سیاه می کشید
برای کلمه آب کاسه آب را می نوشید و بر زمین می ریخت، کلمه آب را تکرار می کرد و ما را وادار می کرد که کلمه آب را تکرار کنیم.
خلاصه هیجانی و شور و ولوله ای به پا شده بود.
در موقع نوشیدن کاسه آب ما خیال می کردیم اوتشنه است در این حال یکی بچه ها از اهل آتش بیگ گفت:
"منه ده سو ویر"
معلم که ترکی نمی دانست خیال کرد که دوباره آب خوردن را تکرار کند، به ظاهر جرعه آبی می نوشید و آب کاسه را آرام آرام به کف کلاس می ریخت و یا با دست آب را به صورتش می کشید وکلمه آب را تکرار می کرد ما با تعجب نه جرئت خندیدن داشتیم و نه چیزی می فهمیدم فقط آواهایی را با گوشمان می شنیدیم.
خلاصه مصیبتی برای معلم شده بود
تدریس معلم برای ما که از دنیا بی خبر بودیم، خیال می کردیم که فارسی غیر قابل فهم است.
خلاصه معلم مهربان و فداکار و دلسوز به هر سختی و مشقت و صبر و حوصله ای بود خواندن و درست نوشتن را به ما یاد داد. ما حدود پنج نفر دانش آموز از روستای زنجیر آباد بودیم، که سه نفر مان در کلاس اول و دو نفر دیگر در کلاسهای سوم و چهارم بودند دانش آموزان، ضرغام نظری، تقی رحیمی، خسرو عشایری، ملکعلی خیری، قادر وحدانی بودند.
سال تحصیلی با همه تلخ و شیرینی ها تمام شد.
معلمان که بعد از تعطیلات نوروز بر می گشتند تا اوایل خرداد در روستا بودند و بعد از دادن کارنامه در اواسط خرداد به شهر و دیار دور دست خود می رفتند و برای اخذ امتحانات تجدیدی در اواسط شهریور دوباره بر می گشتند.
در خرداد ماه 46 کارنامه های بزرگی به ما دادند و ما از نمرات قبولی و مردودی سر در نمی آوردیم با دردست گرفتن کارنامه ها با شور و شوق و شادی و بازیگوشی و افت خیز عالم کودکی با شور و هیجان و جست و خیز و آواز خوانی به روستا بر گشتیم.
در راه به کارنامه های همدیگر نگاه می کردیم. تنها کارنامه ای که فقط با خودکار آبی نوشته شده بود کارنامه من بود.
بقیه کارنامه‌ ها خود کار آبی و قرمز توامان بود و یکی فقط خودکار قرمز بود به جزء یک ردیف که با خودکار آبی نوشته شده بود در کارنامه ها کلماتی نوشته بودند که برای ما گنگ و نامفهوم بود و ما بلد نبودیم بخوانیم.
وقتی بچه ها تفاوت نوشتاری رنگ خودکار کارنامه های مختلف همدیگر را دیدند گفتند ما همگی قبول شدیم و تو مردود شدی!
من که درک درستی از نمره ها نداشتم و اصلاً نمی دانستم نمره چیست، دیدم راست می گویند، همگی کارنامه ها با کارنامه من متفاوتند.
خلاصه در میان راه غم سنگینی مرا فراگرفت و در عالم کودکی دنیا برایم تیره و تار شد،، نتوانستم جلو گریه ام را بگیرم.
در هر صورت چاره ای نبود. آن‌ها با هلهله و شادی و نشاط و من گرفته و مغموم راه را طی کردیم و با عبور از سربالایی به خرمنلر روستا رسیدیم. توضیح اینکه موقعیت جغرافیایی روستای زنجیراباد بگونه ای است که راه ارتباطی بین آتش بیگ و زنجیر آباد از کناره رودخانه قرانقو می گذرد و با عبور از تقاطع رودخانه جبیند و قرانقو که در پایین ضلع شرقی آتش بیگ قرار دارند به آتش بیگ منتهی می شود.
روستا در بلندی خوش چشم انداز نسبت به رودخانه قرانقو و روستاهای دمیرچی و پاشابیگ قرار گرفته است و با چشم غیر مسلح به دلیل نزدیکی فواصل روستاهای اطراف رودخانه، یعنی آتش بیگ و دمیرچی و پاشابیگ در دید رس روستا قرار دارند. به دلیل سرسبزی، رودخانه از چشم انداز سحر انگیز برخوردار می باشد.
به دلیل اشراف کامل روستا به قرانقو از سمت های شرق و غرب چشم انداز وسیعی ایجاد شده که در زمان سیل رودخانه بسیار زیبا و عالی و تماشایی توام با ایجاد احساس هول و هیجان است. در بین روستاها به مانند آتش بیگ موقعیت جذاب و استثنایی در چشم انداز بر خوردار می باشد.
در هر حال در خرمنلر مشاهده کردیم،
دایی مرحوم من مشهدی علی فضلی با مرحوم مسیح آقا مجتهدی ملقب به کبیر آقا ارباب روستا در حال صحبت هستند. روح هر دو بزرگوار شاد ومشمول رحمت واسعه الهی باد.
ما دسته جمعی سلام دادیم. با دیدن کارنامه در دستانمان ما را به پیش خود خواندند.
آقای مجتهدی که دبیر دبیرستان های مراغه بود سواد عالی داشت و از خط و ربط بسیار زیبا و عالی برخوردار بود.
دایی من نیز مرحوم مشهد علی فضلی که دکاندار روستا بود سواد قدیم داشت و از خط خوبی برخوردار بود.
در روستا نامه های روستاییان را می نوشت و یا نامه های رسیده روستاییان را برایشان می خواند و ترجمه می کرد و به نوعی میرزای روستا بود.
در هرحال من از ترس پشت بچه ها قائم شدم.
آقای مجتهدی کارنامه ها را یکی یکی می دید. هر کارنامه ای که مشاهده می کرد سرش را تکان می داد، بدون آنکه مطلبی بگوید، به صاحب کارنامه تحویل میداد.
در یک مورد هم با لفظ ترکی به یکی از بچه‌ها حیف نون و خاک بر سرت گفت.
دایی من هم به احترام آقای مجتهدی کارنامه مرا نگرفت.
کبیر آقا تا کارنامه من را گرفت و نگاه کرد قیافه اش گل شکفت و متبسم شد. رو به من کرد گفت بارک الله، آفرین، خیلی خوب، دایی نیز با دیدن کارنامه با خوشحالی زاید الوصفی مرا مورد تفقد و تشویق قرار داد.
من دیدم، ای دل غافل تنها کسی که قبول شده خودم هستم، بقیه تجدید برای شهریور ماه هستند.
تشویق آن مرحومین احساس خوبی در من ایجاد کرد که در بقیه کلاس های آموزشی درسی رتبه ممتاز تحصیلی نتیجه آن بود.


سلام استاد نظری

شما و برادرانتان از با هوشترین و با اخلاقترین دانش آموزان دبستان حافظ آتش بیک بودید.

یادمه وقتی که با برادر شما آقا صمصمام نظری کلاس اول بودیم شما در کلاس چهارم درس می خواندید. کلاس ما با پنجمی های مدرسه یکی بود و برای ورود به محل کلاس ناچار بودیم از داخل کلاس شما عبور کنیم. در آن سال آقایان اسحق صدقی فام و لطفعلی کلانترزاده از بناب آموزگاران مدرسه حافظ بودند، که در سال گذشته در شهر بناب به دیدارشان رفتم. آقا صمصام از همان کلاس اول میتوانست شعرهای کتاب فارسی کلاس پنجم را حفظ کند، استعداد و حافظه اش شگفت آور بود.

وقتی که ما در سال ۱۳۴۹ کلاس اول ثبت نام کردیم آقایان بهنام جهرمی و افراسیاب رحمتی ساروی از مدرسه رفته بودند، من آقای رحمتی را به یاد دارم و دوستشان داشتم، چون خیلی مهربان و خوش تیپ بود و هنگام عبور از کوچه ها دوست داشتیم به تماشای آن آقا معلم مهربان و فراموش ناشدنی بایستیم. آقای بهنام را به یاد ندارم.

چه خوب که از مرحومان بزرگوار کبیر مجتهدی و دایی تان مشهدی علی فضلی یاد کردید. از هر دو نام برده خاطرات خوشی دارم، خداوند هر دو را رحمت کند. مرحوم مجتهدی از آموزگاران و مدیران آموزشی پیشکسوت و پیشگام اهل سهند آباد در مراغه بوده که وصف قاطعیت و مدیریت استثنایی ایشان را زیاد شنیده ام. مرحوم فضلی پیش از مهاجرت به تهران چند سالی ساکن روستای آتش بیک بود، او مردی خوش سیما و با اخلاق و قرآن خوان بود و در محرم با صدای خوش نوحه خوانی میکرد. چهره مهربان و زیبا و صدای گرمش را هنوز به یاد دارم.

خداوند همه مردان و زنان به خاک رفته سهند آباد را رحمت کند.

دبستان حافظ یکی از مکانهای مقدس و سرمایه نمادین سهند آباد است که متاسفانه اکنون خراب شده و ویرانه ای از آن به جا مانده است، انشاءالله با همت همراهان بازسازی شود.

خدا را شاکرم که فرصت خواندن نوشته های عزیزانی چون شما را به جمع ما عنایت فرموده است.

عزیز دهپور






نوع مطلب : آرشیو مطالب منتخب گروه تلگرامی سهند آباد، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار سایت
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین